۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

دلتنگی ِ برفی


فردا صبح
تلفنم را به صدا در بیار
گوله ای برف از آنور ِ گوشی به سویم پرتاب کن
سردم شده
این زمستان ِ پیش از موعد آغوش ِ تو را می خواند
91.09.25
× بانو ×
*
بانو نوشت : شب ِ یلدا نزدیک ِ و من برای تمام شدنت روزهای سخت ِ پاییزی ثانیه شماری می کنم ...
برف نوشت : آرزو می کنم برف نیاد ... من ِ تنها به سایه ات برف پرتاب نمی کنم !

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

عروسک ِ خیالی


 امروز یه بارون ِ عجیبی از آسمون می بارید ، تند تر و تند تر می شد مدام ... و من تو خیابون های شهرک ِ غرب گیج می زدم و آدرسی که باید می رفتم رو پیدا نمی کردم ...خیس ِ آب ... با یه دلستر ِ سرد ِ بی طعم و رژ ِ قرمز احساسی که می بود .
وقتی تا دیر ترین ساعتی که می شد بیرون بودم و بلاخره تلفن های مکرر مجبورم کرد بیام خونه با یه دسته گل ِ بزرگ ِ رز و نرگس تو اتاقم مواجه شدم و آشنایی که بیش از هر موقعی غریبه بود برام !
هر چی ساعت می گذشت و حرف های آدم بزرگ ها جدی تر می شد بیشتر یاد ِ روزهای کودکی ام می افتادم ، انگار همین دیروز بود که مادر ِ عروسکی شده بودم که هیچ گاه مو نداشت !
غریبه مرا به خلوتی می خواند و من عروسک ِ خیالی ام رو هر چه محکم تر در دستانم می فشردم ... حرف های تکراری و ابراز علاقه های یکنواخت ... ! و من و عروسک ِ خیالی ام که در خیالمان در گردش بودیم .
خانه از حضور ِ آشنایش خالی می شود و من در حال شستن ِ خیالاتم فنجان های قهوه  در حال خیس خوردن !
حضور ِ غریبه ات برایم آشنا تر است ...
16 آذر 91
بانوی غم
photo by Me 
*
بانو نوشت : اصلن احساس ِ لذت بخشی نیست این امــر ِ به ظاهر خیر !
برای دشمن نوشت : من که شما رو دشمن نمی دونستم ، امضا از روز ِ اول شدم دشمنتون ! از روز ِ اول نگاهی بهم کردید که انگاری جذامی ای فراری ام !!! هر چند جذامی بودن شرف داره به هزار هزار بیماری ِ روحی که خیلی هاتون دارید ! مطمئنم می دونید دقیقا با شمام ! اون چیزی که من و از پا در می اره اون چیزی نیست که دارید می رید سمتش ... ریشه ها به چیز ِ دیگه است !!! انسانیت چیز ِ خوبی است !
گنگ نوشت : به زودی می نویسمش ...

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

خالــــ ی

خالی تر و خالی تر می شود ...
وقتی در میان ِ زمین و هوا بمانی ...
خون سرازیر می شود ...
عمیق تر ...
انگار تاب نمی آورد دلتنگی ...
.

امشب حفره ای که در سینه ام خالی شده درد می کند...

بانوی غم 
11.09.91
*
بانو نوشت : بد ِ آدم ها خیلی به خودشون مطمئن باشن !!
محرم نوشت : امسال محرم بیش از اونی که فکرشو می کردم دلگیر ِ ...سرد ...خیس ... تاریک 
come over... just no ones Home ...

۱۳۹۱ آذر ۴, شنبه

ink


به امید سال بالایی شدن دفتر مشق ام رو مث هر شب باز می کنم
مدادم رو می تراشم و سرمشق هایم را از نو می نویسم
دلتنگی را باید بیست بار تکرار کنم
تا شاید...
مدادم رو برای همیشه زمین می ذارم ،
 روان نویس قدیمی پدر بزرگ
و جوهری که به دستانم پس می دهد و
تکرار دلتنگی هایم 
آبان نوشت
بانو
*
بانو نوشت : در جوهر غلت می زنم ...
 

۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

شماره ای که نباید گرفت


توی ِ سینه ام یه حفره خالی شده از درد ِ نبودنش ... تلفن رو بر می دارم و بی اختیار شماره ی تویی رو می گیرم که نباید بگیرم و ازت می خوام بیایی ایستگاه ِ مترویی که یه آبشار داره ...
از زیر ِ آبشار وقتی رد می شم که دستات و گرفتم و دارم سعی می کنم بغضی که قبلن قورتش دادم و دوباره قورت بدم ؛ می ریم همون کافه ای که شاید یه روزی باید شماره ات رو می گرفتم ...
تو اینجا نشستی کنارم رو همون میزی ِ که باعث شد شماره ات رو بگیرم و داری نقاشی می کشی و قهوه ی ترک ت رو بدون تعارف بهم سر می کشی و من دارم خودم و با نوشته هام سرگرم می کنم و نسکافه ای که بهت تعارف نمی کنم با شیر و بی شکر!
هوا سرده درست مث ِ همون روزایی که شماره ات تو گوشیم زنده می شد ...  و بارون می زنه درست مث همون روزی که شماره ام تو گوشیت زنده می شد ... وهوا داره می ره به سمت روزایی که تو همین خیابون شماره هامون یکی شد ...
91.08.23
بانو
*
بانو نوشت : اینکه نشستی کنارم بی دلیل دارم برات نوشته هامو می خونم و با اینکه اصلن خوب نیستن گوش می دی و تایید می کنی یکی از دوست داشتنی ترین رخداد های زندگیم ِ که کم تکرار می شه .... ! شاید تو رویا 


۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

1- محرمانه ها

از 2727

از 2727

صداي تپش گلوله ها را مي شنوي؟

+500

اين سنگر نبودنت را تاب ندارد

+500

مهمات چشم هايم تمام شده

-2

ديگر نيروي كمكي نخواهند فرستاد

+500

پلك ها را اشك آور ها به تاراج برده اند

+500

تپش گلوله متوقف مي شود

از 2727

اين منطقه پاك سازي شده

بانو

91.08.15
*
بانو نوشت : اینکه گاهی دلمون می خواد بازی کنیم اونم با هم دیگه چیز ِ بدی نیست ! بلاخره باید تو بازی یکی حریف ِ آدم باشه که بشه پیروز شد ! ... تو پیروز ِ این نبرد باش
گنگ نوشت : این که خودتم نفهمی چی می نویسی حسی ِ که همیشه دوست دارم تجربه اش کنم ، اما بدبختی تهش بلاخره از حرفهای گنگ ِ خودم سر در می ارم.
دل گرفته نوشت : کاش به احترام ِ روزهای ِ گذشته ام .. کمی ارام تر .. 

۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

شیک ِ شکلاتی


دیشب آخرین کافه ی این شهــر ِ خاکستری را در زدم
رفتنت در را برایم گشود
این بار شیک ِ شکلاتی سفارش می دهم
و در انتظار ِ آغوشت نخواهم بود
تلخی رفتنت را به تلخی دانه های قهوه ای قهوه ترجیح می دهم
~ بانو ~
91.08.17
*
بانو نوشت : خیلی خسته ام اما من هنوز همون ِ زن ِ قوی ام که برای جنگیدن و زندگی و امید ساخته شدم ....
دوست نوشت : مترجم ها انسان های خوبی اند مخصوصا اگه سکوتت رو به حرف و به لبخند و گاهی به اشک ترجمه کنند ، بی راه ِ پس ، بی راه ِ پیش

۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

ونيز ِ ما

مي شود شبي از همان شب هاي سرد ِ ژنو


دستم را بگيري

و مرا به همان كافه ي هميشگي ببري

تو چاي طعم دار بنوشي

و

من شراب سرخ مزه مزه كنم

تا خود ِ صبح در شهر گم شويم

-بانو -
1391.08.16
*
پي نوشت : پست تقديمي است
بانو نوشت : واقعه ي دوست شايسته ي هر كسي نيست ، حتي شما دوست ِ عزيز



۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

caf 'e Naghashi


سيگار


دود ِ خاكستري

كافه اي كه دوستش دارم

و

ميز ِ لب ِ پنجره كه ديگر قهوه ي سردم را

ميزبان نمي شود

موسيقي بلند تر و بلند تر

من در خاكستري ِ كم رنگي گم مي شوم ...

و پنجره ي كنار ِ ميز ِ محبوبم

كافــه را ترك مي كند .

بانو
15.08.91
photo by Me
*
بانو نوشت: امروز كافه نقاشي با همه ي خاطره هاش برام تبديل شده به دفتر نقاشي اي كه گاهي تو بعضي از صفحاتش طرحي مي كشم و مي ذارم تا شايد يه روزي رنگشون كنم. براي تو نوشت : اينقدر سخته بودن ...كه رفته اي ...اكنــون تــو رفتـــه اي

۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

*

اين روزهاي سگي زندگي پوزخندي بر من مي زند و
مي گذرد
و
تو رازهايت را پنهان مي كني و مي روي
چتر بر نمي دارم
زير باران ....
تا گريه هايم را نبيني
.
.

بانوی غم
روزهای ِ دلتنگی پاییز 91
*
بانو نوشت : دلم می خواد بنویسم ، اما نمی شه باز ... سیگـــار ... چای ِ سرد شده ی سبز و نگاهم خیره به عکس هایــت.
برای فرزند نوشت : و تو رفته ای ....

۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه

ماخولیایی


دختری که نیمه های شب ماخولیایی از خواب بلند می شه
موهاشو شونه می کنه
رژ ِ لب ِ قرمز رنگشو نامرتب به لبانش می ماله
به موهاش روبان می بنده و می شینه رو به روی آیینه دیوانه نیست
خسته نیست
غم نداره
.
.
.
منتظره
بانوی غم
7 آبان 91
*
بانو نوشت : گاهی اونقدر چیزای باور نکردنی ِ زندگیت زیاد می شه که شک می کنی خودتو باید باور کنی یا نه ... کاش اینقدر باورت نمی کردم ...
دل گرفته نوشت : ... وقتی دلت می گیره با می نویسی یا می زنی به خیابون ، من اینجا نشستم ، یه بغض ِ سرد ته گلوم ِ و دستم به نوشتن خشک شده و بی اراده فقط حروف رو بهم می چسبونه .... خیابون هم تنهایی هاشو بی من سپری می کنه ...

۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه

کافه


بوسه هایت را در فنجانم می ریزم
 خنده ات را درونش می اندازم
آغوشت را بهم می زنم
حل می شوم 
.
.
نبــودنــت را سر باید کشــــید

91.08.07
× بانوی غم  ×
*
بانو نوشت : نمی فهمم بعضی رفتار ها و حرف ها رو !! ای کاش بعضی از آدم ها کمی منصفانه تر تصمیم بگیرن در مورد ِ دیگران !

photo by mohammad shayeste tehrani

۱۳۹۱ مهر ۹, یکشنبه

تجویز



تجويز دكتر براي درد هايم
.


.
از تو خواندن 
از تو نوشتن

از تو  بوسیدن

.
تو را نديدن
...
• بانو ی غم •

مهر 91 


۱۳۹۱ مهر ۵, چهارشنبه

اینگونه بخوان


ساعت خبر از نیمه شبی می دهد که من همچنان بیدارم 
مانیتور را نگاه می کنم 
 میان فایل ها و یادداشت هایم 
چهره ی مردی است که بی گمان عاشقش شده ام
وقتی از روزنه ی کوچک لنز دوربین ثبتش می کردم .
91.07.06
بانوی غم
***
بانو نوشت : با سوء تفاهم بخوانید !
photo by © Sahar Mansuri 

۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

مستی ِ اپیزودیک


اپیزود اول :
من نمی تونم وبلاگم رو باز کنم و لیوان ِ چایی ام رو بذارم کنار ِ دستم و سیگارمو روشن کنم و تکیه بدم به بالشتم و بگم خب وبلاگ می خواهم بنویسم ! چون دقیقا در این صورت باید صفحه ی خالی شـــیـــر کنم ، باید وسط شلوغ پلوغی هام ، وسط مرتب کردن هام ، وسط درس خوندنم ، وسط بدو بدو تو راهرو های دانشکده برای برگزاری یه برنامه ی ساده یهو یه موضوع بیفته تو مغزم و مجبورم کنه بدو بدو یه جا بنویسمش ! بارها شده به حافظه ام اعتماد کردم  و گفتم خب یادم می مونه دیکه بعدا می نویسمش ! اما بعدن ی وجود نداره ، امشب یه پسر بچه ی فسقلی ازم خواست بنویسم ! خب واقعا نمی شه ! چون وسط شلوغ پلوغی نیستم !نتیجه اش می شه گپ و گفت ... تته پته ... مث قدیما ....
اپیزود دوم :
خوندن وبلاگ ِ دوستات کلن یه عالمی داره ، اونم یه دوست ِ مجازی ِ قدیمی ، داشتم درمه رو می خوندم ، آخرین پستش دقیقا حرف ِ منه .. وقتی بی نام و نشان می نویسی نوع نوشتنت فرق می کنه ! ولی با وجود ِ این بی نام و نشان بودن ها گاهی دلم می خواد شناس باشم و بنویسم ، که آدم های اطرافم یه چیزایی رو از ته نوشته هام بفهمن . ... امیدوارم فقط برداشت اشتباه نکنن ! 
اپیزود سوم :
این نمایشنامه ی " داستان خرس های پاندا به روایت ساکسیفونیستی که دوست دختری در فرانکفورت داشت " به دلایلی امشب یهو یادآوری شد برام ، " قبول نیست،آخه من برات آراگون خوندم ، روی پیراهنت بالا آوردم!" کاش می شد به همین راحتی بود ، به راحتی ِ یک مستی ِ شبانه و خوندن ِ آواز و ساکسیفون زدن ، به سادگی ِ بودن با تو فقط برای یک شب ...  بگو آ ... آاااا ای به اندازه ی تمام ِ واژگان معنا دار ِ دنیا ...
اپیزود چهارم :
هر کس برای بیان احساساتش راه ِ خاص ِ خودشو داره ، من معمولا می گم ، یا با نگاه ، یا با شوخی هام یا خیلی رک می گم ... این بیان احساسات ها رو نادیده باید گرفت ، یه دوست ِ خوب دارم می گه آدم ها برات " لحظه " باشن ، هر چند نمی تونم ولی نوع ابراز ِ احساساتم همینی باید بشه که این رفیقم می گه !
به هر حال بیان ِ احساسات امشب در من شکوفا کرده و نمی دونم باید دقیقا چه طوری به این همه آدم که یک جا دلم برای حرص خوردن بینشون تنگ شده بیان احساسات کنم، دلم می خواست می شد یه دقیقه سوار هواپیما بشم و برگردم اونجا پیششون و دوباره برگردم اینجا ... خلاصه برای کنترل این دلتنگی یه راه فقط بلدم ، اونم دیدن ِ عکساشونه ، خیلی هاشو چاپ کردم و با خودم آواردم اینجا ولی اونقدری نیست که سیراب بشم ، ته چمدون دنبال ِ هارد اکسترنالم گشتم و بلاخره پیداش کردم ، حالا با وسواس و البته چشمانی که نمی دونم چرا باز خیس شدند عکساشونو جدا می کنم و می چینم روی صفحه ی مانیتورم .... امشب چه شبی خواهد بود .... من باز در بین کسانی هستم که امشب دلم می خواست باشم ... فردا صب هر کدام که صفحه ی فیس بوکشان را باز کنند با عکسی مواجه می شوند که من بر دیوارشان چسباندم و رفتـــــ ـــم ...
اپیزود ِ آخر ِ امشب : 
کلن این اپیزود نویسی های من هم اپیدمی شده ها ، خودم دست کشیدم از نوشتنش به خاطر توصیه ی یه دوست ، حالا می بینم خیلی از دوستام شروع کردن ، هر چند خودم نمی نویسم دیگه ولی این کار رو دوست دارم و خیلی دوست داشتم ادامه اش بدم ، اما ... حالا بین این دو دلی نوشتن و ننوشتنش بعضی ها مسیج می زنن بنویس اپیزود :)) داشتم فکر می کردم اره دیگه خوبه بنویسم سوژه بشه برای حرفای در گوشی ِ شما ... :|

۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه

بی خانمان


امروز تنها درخیابان ِ خالی از تو
آن قدر خالی که بارها و بارها گفتم désolé
به مردمانی که تنه زنان از کنارم رد می شوند
و کلیشه وار در انتظار دیدنت در میانشان .... !
بلوز ِ چهارخانه ات را تن کن در شعر ِ بعدی ام
برای ِ من ِ بی خانه
بانوی غم
1391.06.31
*
بانو نوشت : Relationship Status ~ Waiting
چیزهای کوچک : صدایت کنم و بگویی " جانم ".
گوش بده : این روزها ... با این موسیقی 

۱۳۹۱ شهریور ۳۰, پنجشنبه

عالمی به نام غربت


طبق عادت ِ این روزا تو عالمی که بهش می گین غربت ، شب ها بعد خوابیدن ِ همه ، می شینم پای شستن ظرف ها و همینجوری فکر هم می کنم ، اگه تو اینجا بودی می اومدی و کنارم می نشستی و باهام حرف می زدی و این کار ِ کسل کننده ی شستن ظرف ها دیگه اینقدر کسل کننده نبود دقیقا وقتی که منو بغل می کردی و می خواستی دست از شستن بردارم ...
بعد شستن ظرف و تمیز کرد ِ خونه ، رفتم لب ِ بالکن و یه سیگار روشن کردم و به صدای آژیر ها و صدای ِ بلند دیسکو ها و  قهقهه های بلند دخترکان و پسران جوان ِ سیاه پوست گوش دادم و در بین این هیاهو دنبال ِ صدای سکوت شب ِ عالمی بودم که بهش می گین غربت .
اونقدر تو بالکن وایسادم تا هوای سرد منو وادار به رفتن توی خونه کنه ، نگران از تلفن های زنگ نزده ات ، و پیام هایی که نفرستادی ، نشستم پای لپ تاپ و قهوه ام که حالا یخ زده بود و  یهو سر کشیدم ... با صدای یه موسیقی ِ سرم و گذاشتم روی بالشت و .... سعی کردم فکر نکنم ....  اما یه بارم نشد سرتو بذاری رو بالشتت تو عالمی که بهش می گن غربت و فکر و خیال نکنی .
 شب هم تموم شد و امروز تو عالمی که بهش می گید غربت دیر تر از همیشه شروع می شه ، حتی حوصله ی صدای ِ قهوه جوش رو هم ندارم ، لیوان شیرسردم رو بر می دارم و اسپرسو رو توش خالی می کنم و سعی می کنم حلش کنم ! با بی حوصلگی تموم سر می کشمش ! اگه اینجا بودی حتما قهوه ام رو گرم می کردی و موهامو می بافتی و آرومم می کردی .. .. ..
درست تو عالمی که بهش می گن غربت اون حسی و دارم که غربت داره !
بانوی غم
91.06.30
*
بانو نوشت : گاهی وقتا آدم ها یه جوری معرفتشونو ثابت می کنن ، که مدعیان رفاقت باید برن یه فکری به حال خودشون بکنن.
تذکر برای بانو  : Stop Expecting ...

۱۳۹۱ شهریور ۲۵, شنبه

هم خانه


امروز وقتی همه سر گرم کارای خودشون بودن و هوا بارونی بود ، آروم از توی بالکن زدم بیرون ، هیچ کس حتی نبودنم رو حس نکرد ، از لبه ی کناری ساختمون آروم آروم سعی کردم خودمو از خونه دور کنم ....
هوای ِ سرد و  بارون ِ تند و نبودنت که منو به سمت سقوط می کشید
بارون تند تر و تند تر شد , من رو به سمت ِ تو می کشوند ...
اومدم توی ِ خونه ای که مال ِ من نبود از بالکن همون پنجره ای که رفتنم رو کسی نفهمید .
هرم هوای ِ گرم ِ اتاق و صدای تند ِ بارون و نبودنت که منو به سمت سقوط می کشید
کنار ِ دست نوشته هایی که به دیوار چسبونده شده بود و لیوان چای ِ نیم خورده و خاکستر های سیگار ِ مانده روی میز ، اتاقی که اونقدر به هم ریخته اس که حس می کنم تو یه جایی اون وسط شلوغی ها پنهان شدی ...
و این جاست که تصمیم می گیرم برای بودنت همه ی این اتاق شلوغ رو مرتب کنم .
صدای ِ ساعت و گرد ِ خستگی ، گذر ِ زمانی و نشون می ده که برای یافتنت اتاق رو زیر و رو کردم
اتاق ِ مرتب شده و صدای سوت ِ کتری برقی و خستگی های من و نبودنت که منو به سمت سقوط می کشید
و صدای چرخاندن کلید و باز شدن در
.
.
.
امروز درست 8 سال ِ که هم خانه ی مردی شده ام که وقتی خانه رو ترک می کنه برای یافتنت تمام وسایلش رو از نو در کمد می چینم و باز
من  و جست و جوهای بی سرانجام و نبودنت که منو به سمت سقوط می کشید ...
...
بانوی غم
91.06.26
*
بانو نوشت : بعضی از آدما یه کارایی می کنن تو زندگیت که حس ِ زنده بودن بهم می دن ...مرسی .. امشب کاری کردی که حس کنم به اندازه ی 4-5 سال جوون شدم ...
در سفر نوشت : هر چند سفر همیشه دلتنگی های مخصوص به خودش رو داره ، اما احساس می کنم باید اونقدر دور بشم و دلتنگ که دلیلی برای بودن در کنار بعضی آدما پیدا بشه ....
تذکر نوشت : این نوشته ها کاملا انتزاعی ِ ، لطفا در پی یافتن مخاطب ِ " تو " های من نباشید ، این چیزا از سن و سال ِ من گذشته 

۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه

کــابوس


پرواز برام يه كابوس ِ اما اين اولين باري ِ كه دارم ثانيه شماري مي كنم براي خوابيدن و ديدن ِ اين كابوس . كابوسي درست مث وقتي حرفاتو كه اونقدر غريبه اند مي شنونم ...كابوسي درست مث حسي كه الان دارم...
آخرین باری که صداتو شنیدم ، دیگه اون صدای همیشگی نبودم که همیشه دوستش داشتم ، انگار یه چیزی ته صدات شکسته ...
اینجا تنها بی صدات نشسته ام و دارم تلخ ترین شراب دنیا رو می نوشتم ، و گرم ترین هوای دنیا توی ریه هام یخ زدند و باز کابوس ِ تو رو می بینم ...
امشب آخرین نامه مونو باز می کنم و زیر پل راه می رم و بلند بلند می خونمش ، اونقدر بلند که آدما با نگاه چپ چپ ازم دور می شن . حالا که همه رفتن می تونی از پشت اون سایه های ترسناک بیایی بیرون ، اینجا کسی نیست که ازش بترسی ...  انگشتامو تو انگشتات گره نمی کنم که بترسی از بودن . نگاهمو به نگاهت خیره نمی کنم که بترسی از بودن ... تو هم مث من زده به سرت ! من از نبودنت کابوس می بینم و تو از بودنم .
بانوی غم
91.06.20
*
بانو نوشت : خیلی دلم می خواد طولانی بنویسم اما نگاری نمی شه .. انگار یه چیزی بهم می گه هـــیـــس !
خوشحال نوشت : هیچ چیز بهتر از این نمی تونه باشه که تنها دور از وطن با صدای ِ شاعر محبوبت از خواب بیدار شی ، مرسی حامد عسکری عزیز 
برای پسر نوشت : بچه ی خوبی باش لطفا :)
برای تو نوشت : .... نمی نویسم این دفعه چیزی برات ! 

۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

صدای خنده ات



خیلی عجیب تر از اونی که فکر می کردم شروع شد ، بدون اینکه وقت بشه احتی وقت خداحافظی پیدا کنیم ، ازت جدا شدم ، حتی وقت نشد درست و حسابی ببینمت ، مث یه طلسم دور افتادیم از هم .
خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم پانزدهم شد و وقت رفتن ، همون پانزده امی که یه روزایی برای اومدنش ثانیه شماری می کردم امروز آرزو می کردم اصلا نیاد . از اون روزاست که دلم می خواد برم تو اتاقم ، موزیک و زیاد کنم و با تک ضرب های گیتار الکترونیک پاسپورت و بلیط و پاره کنم و چمدون و از پنجره پرت کنم پایین .
من ، با یه گوشی موبایل نیمه خواب که منتظر آخرین حرفات شد ... هر چند سکوت رو ترجیح دادی ، صدای خنده ات وقتی درست چند ساعت قبل رفتن به فرودگاه تو همین گوشی تلفن پیچید منو برد به روزای خوبی که می شد داشت و نساختیم ... 
اضافه بار ، خستگی ، چمدون های سنگین ، سینه ای که  یه حفره توش خالی می شه از دلتنگی ، دلهره ی نداشتنت ، راهرو های طولانی تا رفتن به تمام ِ بودنت ، صدای ِ بلند ِ دور شدن ، ترس از سقوط ، زنگی که به صدا در نیومد و  ... پرواز ... خداحافظی با صدای خنده ات در ساعات آخر و سوالی که پرسیدی :
- " سارا چرا صدات اینجوری ِ ؟"
+  " هیچی نیست ، فقط خسته ام ... یه کم گریه باید .... "
آخرین س م س ها از یه دوست و شوخی هاش که تلاش می کنه شاید منو بخندونه و صدای خنده ی تو ... و تمام .
الان که دارم می نویسم تو هواپیما نشستم و به یه موزیک ِ متفاوت گوش می دم bear .... mikis theodor و یه بچه ی کوچولو سرشو گذاشته بود روی شونه ام اما الان تقریبا روی لپ تاپ ولو شده و آب دهنش آویزون شده و خوابش برده ، مامانش هم داره تو راهرو های هواپیما راه می ره بی هدف ، نمی دونم چرا ! عکسایی که روز آخر چاپ کردم رو نگاه می کنم اما باز انگار نه انگار که این بغض می خواد بشکنه ، گلو درد گرفتم . نمی دونم از دوری صدای خنده هات ِ یا تغییر آب و هوا و یا ... ب  غ  ض
***
بیش از سه ساعت تو فرودگاه استانبول معطل شدم ، خسته روی زمین ولو شدم چون همه ی صندلی ها پر شده ، لپ تاپ و باز کردم و می نویسم ، نه اینکه از کاغذ و خودکار فراری باشم نه ، چون همه رو فرستادن تو قسمت بار ، دلم می خواست برم بگم ببخشید مستر می شه یه دقیقه چمدون منو در بیارید می خوام یه ورق کاغذ از دفتری که تازه برام خریدند بکنم و روش بنویسم چقدر دلم برای صدای خنده اش تنگ شده و بذار بمونه تو سالن بزرگ ِ این فرودگاه لعنتی ، شاید یه روزی گذرش به اینجا بیفته و بفهمه چقدر دلم .... 
بلاخره دارم از این فرودگاه لعنتی می رم ، بعد ِ سه تا لیوان قهوه ی تلخ ، چیزی که وقتی مغزم پره فقط این فنجون هاست که باعث می شه از چرندیات نوشتن نجات پیدا کنم هر چند انگار فایده نداشته و من همچنان دارم روی کیبورد قدم می زنم . این فرودگاه رو درست وقتی ترک می کنم که با یه آفریقایی آشنا شدم و متاسفانه مقسد ش به سمت ناکجاآبادی ِ که اسمش رو هم تا حالا نشنیدم !
***
اینجا ژنو ... و من از اینکه تو این پرواز فقط به مانیتور ِ خالی جلوم نگاه کردم اصلن پشیمون نیستم ، چون هر چند برای خیلی ها یه مانیتور خالی ِ برای من یه تصویر نا مفهوم از چشمانت ِ وقتی که می خندی ....
بانوی غم
91.06.15
*
Insomnia: دو شب بیخوابی ...تا کی دووم می آرم  …
برای خنده هایت : اینکه درست چند ساعت قبل رفتنم صدای خنده ات از این گوشی تلفن ِ نیمه خواب پخش بشه می تونه بشه یه دلیل برای تحمل کردن دوریت ....
برای پسرم نوشت : مامان رفته مسافرت ، اگه با دوستات قراره از خونه مراقبت کنی ، خوب مراقبت کن J))))

۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

Time of death, 9:.05 pm


آدما وقتي هم صحبت هاشونو از دست مي دن ، مي ميرن.... هنوز يك هفته نشده از روزي كه اومدم خونه و يه جنازه وسط اتاقم ديدم ! اونقدر گريه كرده بود از بي مصاحبتي كه مرده بود ، صورتشو واضح نمي ديدم ، از روي موهاش ، از حالت بدنش ، از رو آرايشي كه بعد گريه ريخته بود روي صورتش شناختمش ...مث هميشه اونقدر بغض كرده بود كه زير گلوش قرمز شده بود ... و بعد بغضش تركيده بود و تو گريه هاي خودش غرق شده بود.
درست هفته ي پيش دو روز ِ پيش همين موقع ها ، يه چيزي حدود نيمه شب بود كه مرگشو باور كردم ، آدما وقتي هم صحبت هاشونو از دست مي دن ، مي ميرن...
پيشاني شو بوسيدم ، موهاشو گرفتم بين دستام ، بوي عطرش ، صداي خنده هاش ... و براي نبودنش اشك ريختم ، بعد تنها پيرهن ِ قرمزي كه دوست داشت رو تنش كردم و آروم گذاشتم تا بخوابه براي هميشه ....
از اون روز مي گذره و هر شب براش يه شمع روشن مي كنم ، يه شمع بزرگ كه تا روشن شدن هوا بسوزه ، نمي خوام تو تاريكي وقتي داره تو اتاقش راه مي ره بخوره به اينور و اونور وكبود شه بدنش ، هر چند اون اتاق رو چشم بسته هم مي تونست طي كنه ...ولي شنيدم كسايي كه مي ميرن خونه شون براشون غريبه مي شه ..
شمع ها تا صبح مي سوزن و من در تب گــر مي گيرم تا شب ....  آدم ها وقتي هم صحبت هاشونو از دست مي دن ، مي ميرن...
 امشب احساس كردم اومده تو اتاق ، سنگيني نگاهشو حس كردم ، جلوي قاب عكس ها وايساد و دونه دونه همه رو برانداز كرد و رفت ... خيلي بهش اصرار كردم كه تركم نكنه، بمونه و هم صحبت ام بشه .... ولي رفت ... 
اين پنج شنبه ، درست يك هفته از رفتنش مي گذره ، زمان مرگ ساعت نه و پنج دقيقه شب ....!
فردا شب براش شمع روشن نمي كنم ، مي ذارم تو تاريكي بياد و بره ، لااقل واسه خاطر ديده نشدنش يه كم بيشتر مي مونه تو اتاق ، اينجوري شايد منم يه هم صحبت پيدا كردم ....آخه  آدم ها وقتي هم صحبت هاشونو از دست مي دن ، مي ميرن... درست مث ِ من كه پنج شنبه ، دوم شهريور ، ساعت نه و پنج دقيقه ي شب وسط اتاق دراز كشيدم و اونقدر گريه كردم كه مُــــردم .
بانوي غم 
1391.06.07
*
بانو نوشت :چيزي تا پرواز نمونده ، به سمت روزگار ِ نو و شايد يه زندگي ِ تلخ ِ شيرين ِ ديگه !
براي خدا نوشت : بهـــم قـــول داده بودي  وفادار باش ، هر چند مي دونم سرت شلوغه !!!
دلتنگ نوشت : ديگه دلتنگت نمي شم .

۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

untitle


ديشب واقعا خسته بودم ، اونقدر كه حتي فرصت نكردم گل هاي لاله اي رو كه به موهام وصل نكردي در بيارم ...همونجوري با گل هاي وصل نشده به موهامو و آغوشي كه منو در خودش نكشيد و بوسه اي كه بر پيشاني ام نزدي خوابيدم  ، حتي قبل اينكه شمع ها رو خاموش كنم و پرده رو بكشم ، درست قبل ِ اينكه بخوام صدات كنم خوابم برد.....
صبح زودتر از اونچه كه فكر مي كردم بيدار شدم ، انگار اصلن نخوابيده بودم ،بي سر و صدايي فقط آروم لاي در و باز كردم و زدم به خيابون ؛ اونقدر تنها قدم زدم كه نفهميدم كي آفتاب در اومد ...و من اونقدر دور شدم ازت كه راه برگشتي نيست ، همون طور كه تو دور شدي از من با بوسه اي كه نكردي و آغوشي كه نگشودي و عطري كه در ميان موهايم نپيچيد و تويي كه دوري...
از درخت هاي اين خيابان غريب بالا مي رم ، و روي يكي از شاخه هاش مي شينم و به صداي گنجشكاني كه وجود ندارند گوش مي دم ، هوا گرم مي شه ... گرم تر و گرمتر . ... و من تنها بي اينكه چيزي تنم باشه روي شاخه هاي درختان ِ خياباني كه نمي شناسم بالا و پايين مي رم . 
هر چي بيشتر به شاخه ي بالايي نزديك مي شم ، ابرها به تو شبيه تر مي شوند ، درست شبيه وقتي كه گل هاي لاله را به ميان موهايم فرو مي كني و درست شبيه وقتي كه پيشاني ام را مي بوسي و درست شبيه وقتي كه مرا در آغوش مي كشي .
امشب رو به خونه بر نمي گردم ، درست همين بالا روي يكي از همين شاخه ها مي خوابم ... تا وقتي كه تو بيايي و آغوشت و باز كني و بهم بگي : 
- " بپر من اينجام كه تو رو بگيرم تو بغلم ، اعتماد كن و بپر "
.
.
.
ولي نه ! تو اونقدر ها هم شجاع نيستي ...
....
بانوي غم
91.06.03
*
بانو نوشت : من نبايد غمگين باشم ، من نبايد يه لبخند بر عكس روي صورتم باشه ، من نبايد دلگير باشم از تو ، من نبايد نگران باشم براي تو ، من نبايد .... شاد باش  ....
پست نوشت : حدود 2 ساعت و 53 دقيقه در مورد اسم اين پست فكر كردم ! ...دقيقا وقتي نشسته بودم رو يكي از بلند ترين شاخه ها و داشتم با يه ميوه ي كاج حرف مي زدم ! ولي آخرش ميوه ي كاج از اون بالا سقوط كرد پايين و من هم هيچ اسمي انتخاب نكردم/.

۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

شهريور ِ تابستان لعنتي


اين كه كل ِ تابستون و  فكر مي كردم اين شهريور مي تونه متفاوت باشه شكي نيست ، اينكه الان وارد روز ِ اول اين ماه متفاوت هم شدم هم شكي نيست ، اما يه حس خيلي عجيب دارم ، يه حس ترس توام با اشتياق .... وبلاگمو باز كردم كه در مورد متفاوت بودن اين ماه بنويسم ، اما انگار نمي تونم  ، يعني انگاري هنوز مطمئن نيستم اين حس درسته كه اين شهريور مي تونه متفاوت و خوب باشه يا نه !
كلن ماه هاي انتهايي هر فصل يه ويژگي متفاوت دارن ، مثلن ماه خرداد كه بهار باهاش تموم مي شه برام يه ماه ِ مهم ِ نه اينكه توش به دنيا اومدن كه البته اين كمك مي كنه خيلي خاص بشه نسبت به كل ماه هاي سال ، ولي چون داره دفتر بهاري كه محبوب ترين فصلمه رو  مي بنده ! ماه آذر هم يه جورايي ِ خاص ، اما دليلشو راستش نمي دونم خيلي ! چون از اون ماه هاي خل و چله كه من نمي دونم دوسش دارم يا نه ! اسفند هم ماه ِ جالبيه ، چون نه بوي زمستان مي ده نه بوي خودشو ! يه جورايي بوي تازگي و كهنگي با هم تركيب شدن !
 باز دارم وراجي مي كنم ، مي خوام بگم شهريور متفاوت ِ نه اينكه چون داره تابستون باهاش تموم مي شه ، نه اينكه چون بوي درس و كتاب مي آد و نه چون كم كم هوا خنك مي شه و بارون مي زنه و زودتر هم تاريك مي شه ، نه چون تو توشي و نه چون من دارم زندگي قبليمو ترك مي كنم ، حالا يا مي پرم يا واسه هميشه زمينگير مي شم ! شهريور خاص ِ چون من مي خوام امسال خاص باشه! چون انتظار دارم معجزه بشه ، چون دلم مي خواد حداقل اين ماه ِ آخر ي اين تابستان ِ لعنتي فراموشت كنم و يه جرقه بخوره تو زندگيم ... يه جرقه ي دوست داشتني !
يه ليست نوشته بودم از اول تابستان و زده بودم پشت ِ در ِ اتاقم : to Do list - This Summer
الان كه نگاهش مي كنم مي بينم اين تابستون تعداد كارايي كه بايد بكنم كمتر تيك خورده و اين يعني اصلن موفق نبودم !ولي در عوض يه چيزايي كه تو ليست نبوده و با همون رژ ِ لب ِ قرمز معروفم روي آيينه ي اتاقم اضافه كردم ! آيينه اي كه خيلي وقته حتي توش به خودم هم نگاهي ننداختم .
ديشب خودمو مث هميشه انداختم رو تختم و به لامپ روشن خيره شدم ! ساعت 12 شد ، و تو اومدي  و در ِ گوشم يه خبر ِ خوب و دادي و رفتي ...اما وقتي دنبالت دويدم كه ازت تشكر كنم خيلي دور شده بودي ، باز برگشتم تو اتاقم و خودمو انداختم روي تخت مث قبل ِ اينكه بيايي و خيره شدم به لامپي كه اين بار خاموشه ! ...كوركورانه تو تاريكي دستم دنبال گوشي موبايلي كه اونقدر سكوت توش جريان داره كه ته كيفم خاك مي خوره ، گشت .... با تقلا رسيدم به آهنگي كه بيش از يه ماه ِ فقط دارم اونو گوش مي دم ....
" به سكوت ِ سرد ِ زمان 
 به خزان ِ زرد ِ زمان
 نه زمان را درد ِ كسي 
 نه كسي را درد ِ زمان "
... 
يه جورايي باهاش عجين شدم ...حرف ِ منه انگار .... موزيك و قطع مي كنم ولي ذهنم داره واسه خودش مي زنه ... و ته دلم انگار داره هنوز به آواز گوش مي ده :
....
" بهار مردمي ها دي شد ،
زمان ِ مهرباني طي شد 
آه از اين دم سردي ها ، خــــدايـــا "
 ...
حرفي نيست ، فقط  گاهي وقتا براي بودن بايد نبود .
بانوي غم
91.06.01
 photo © Mohammad shayesteh tehrani
*
بانو نوشت :غمگين نيستم ، هيچ ناراحتي اي نيست حتي از بداخلاقي هاتو و خستگي هاتم دلگير نيستم ، از س م س نزدن هاي گاه و بيگاهتم خسته نيستم ، ولي نمي فهمم حكمت اين بغض لعنتي رو
دوست نوشت : تولدت مبارك
ابي نوشت : " شــــــــــــده اين خونـــــــــه زندون و تـــــــــــــو نيستـــــــي "...نيستي !

۱۳۹۱ مرداد ۳۰, دوشنبه

بي شير و شكر


از خواب بيدار شدم با صداي موسيقي ملايم و بوي قهوه ، مي رم زير ِ دوش ....و با موهاي خيس مي شينم پاي ميز صبحانه ...آب پرتغال تازه و نون كره زده ، با يه فنجون قهوه ، بي شير و شكر ... و صداي تو كه تو گوشم نجوا مي كنه 
لباس مي پوشم و سوييچ و بر مي دارم و مي رم بيرون ... ساعت يه چيزي در حدود 11 صبحه و من رسيدم تو سالن آرايشي هميشگي ام ، يه فنجون قهوه  داغ  بي شير و شكر و يه كيك شكلاتي و ژورنال هايي كه ورق مي زنم تا رنگ ِ جديد موهامو انتخاب كنم !همينجوري كه دارم فكر مي كنم كار ناخن هام تموم مي شه . و بلاخره انتخاب مي كنم قهوه اي با هايلات هاي نسكافه اي ! ...
الان يه چيزي حدود ساعت ِ 3 بعد از ظهر ِ يه ناهار سبك خوردم  اينجا و تازه موهامو شستم ، متفاوت ....يه كم خسته ام دنبال گوشي تلفنم ته كيفم مي گردم و به دوستم زنگ مي زنم كه اگه حوصله داره باهام بياد استخر ... الان ساعت 4 ِ ما داريم با هم گپ مي زنيم زير ِ ماساژ ...اصلن هيچي تو زندگي بهتر از ماساژ نمي تونه عالي باشه ، البته بعد از تو !... يه كم شنا ...خسته شدم بهتره بريم يه فنجون قهوه بخوريم بي شير و شكر !
الان ساعت يه چيزي حدود ِ 7 و نيم ِ و ما داريم تو راهروهاي يه پاساژ قدم مي زنيم ، ويترين ها و نگاه مي كنيم و بين لباسا و كفش ها مي گرديم ، چند تا چيز كوچولو خريدم اما دنبال ِ يه لباس ِ خاصم.  تو اين بين موبايلم زنگ مي خوره از ته كيفم پيداش مي كنم ف يكي از دوستام ما رو امشب به يه مهموني دعوت كرده ، بايد برم خونه ... دوش ، سشوار ، پودر ، رنگ ، گردنبد و صداي تو توي گوشم و من حاضر سوار ماشين تو تاريكي شب به سمت يه مهموني .
- يه ليوان مارتيني مي خوره ؟
+ نه من قهوه رو ترجيح مي دم ، بي شير و شكر 
صداي تند موسيقي ، دود ، پاهايي كه با هيجان سالن كوچيك ي رقص رو طي مي كنند ، و من ساكت يه گوشه نشسته ام و مردان زن هاي جوون و نگاه مي كنم و جرعه جرعه قهوه ام رو مي خورم بي شير و شكر ، و صداي تو كه اين بار برام يه آهنگ و زمزمه مي كنه و منم بلند بلند باهات مي خونم ...
 When you're close
  I don't breathe 
   I can't find the words to speak and I feel sparks
 ...
See, I can only start seeing you 
 If you can make my heart feel safe
 Feel safe!
 خيلي خسته ام ، پامو بيشتر روي گاز فشار مي دم ، تا هر چي سريع تر برسم خونه ، يه دوش ِ آب ِ سرد و يه فنجون قهوه ي تلخ ، بي شير و شكر ...آروم جلوي شومينه .... و خوابم مي بره 
صداي ساعت منو از خواب بيدار مي كنه ، ساعت 6 و نيم صبحه و دارم از اتوبوس جا مي مونم ، بدو بدو بدون اينكه چيزي بخورم مي دووم تا برسم به سر ِ كار ، و دارم به خواب ِ ديشبم فكر مي كنم . ... توي دفتر ِ روزنامه يه عالمه كار ، يه قهوه ي داغ با شير و با شكر !!!
بانوي غم 
 91.05.28
*
بانو نوشت : گاهي وقتا بايد رفت تو رويا تا فهميد واقعيت چيه ! هر چند اينجور زندگي ها هميشه يه جورايي دست نيافتي و جذابه ، اما زندگي ِ پر مشغله ي خودمو بيشتر دوست دارم تا زندگي مث يه عروسك

 

۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

مث ِ بي نسبتي ِ ما و دلتنگي هاي ِ من


تو زندگي ِ ما ، آدم هاي زيادي مي آن و مي رن ، بعضي ها يه مدت ِ زيادي مي مونن و بعضي ها زود تر مي رن ، در مورد ِ بعضي ها مي شه ساعت ها نوشت و در مورد بعضي ها مي شه ساعت ها سكوت كرد ، من خودم آدم هايي رو ترجيح مي دم كه در موردشون مي شه ساعت ها نوشت ولي  سكوت مي كنيم ! اين آدم ها يه ويژگي ِ خاص دارن ، آدم هايي كه با وجود بد اخلاقي هاشون ، با وجود تفاوت هاشون دوس داري تو زندگيت نگه شون داري !
شايد دز ِ دوست داشتن بعضي از آدم هام هي بالا و پايين مي شه اين روزا ، اصلن وقتي يكي برام مهم مي شه روش حساس مي شم ، ولي باور كن منظوري ندارم ، يعني دست ِ خودم نيست يه جورايي ! ولي نمي تونم راحت بگذرم از آدمايي كه برام مهم مي شن ! دغدغه دار مي شم نسبت بهشون ! دغدغه الزاما دوست داشتن عميق و عشق و اينا نيست ، مثلن يه ننه دارم كه واقعا برام مهم ِ نمي تونم ناراحتي شو ببينم ، دغدغه دارم براي پيشرفتش ! و....
ولي خب كاري به من نداشته باشيد ، مدلم ِ ...مي گذره .... زندگي هم در جريان ! و من بايد يه روز اين ويژگي احمقانه ام رو واسه هميشه بذارم كنار و بذارم هم شماها هم خودم زندگيمونو بكنيم !حتي تو كه داري زيادي برام مهم مي شي
از اين حساي احمقانه زياد دارم ، مثلا وقتي دارم كنارت راه مي رم دوست دارم انگشت كوچيكتو بگيرم ، با اينكه هر لحظه ممكنه از دستش بدم ولي احساس امنيتش خوبه ! يه جور حس ِ متزلزل مث ِ آدما .... و اين درست ترين حس ِ دنياست به نظرم ، يا اينكه وقتي دارم تو كتاب فروشي قدم مي زدم و دنبال كتاب ِ مورد ي نظرمم ، دوس دارم كسي دور و برم نباشه تا كتابارو باز كنم و توشون نفوذ كنم يا حتي بوشون كنم، يا وقتي مثلا وقتي دارم يه ليوان دلستر مي خورم هيچ دوس ندارم يخ هاش بياد زير ِ دندونم دلم مي خواد ليز بخوره ته ليوان مث حرفام كه مي بينمت ليز مي خوره ته گلوم و خفه ام مي كنه !
توضيحاتم داره زياد مي شه ، من مدل ِ خودمم منو بذار كنار و زندگي كن ! آروم آروم محــو مي شم ! زياد سخت نيست ! ولي اگه واقعا دارم برات مهم مي شم بهم بگو ! به گفتنت نياز دارم ! يه جورايي اين ابراز دلتنگي ، اين بيان اينكه كنارمي و اينكه دوست خوبي دارم مي تونه بهم بقا بده ! همينجور اينكه ننه دارم ، يا پسر ، يا اينكه وقت بيشتري و با خانواده ام مي گذرونم خودش راه هاي اينه كه بانو ادامه داشته باشه ! 
پرچونگي بســـــــــه
91.05.28
بانوي غم
*
بانو نوشت :  الكي پر اشك مي شم ! هر چند دارم روزاي خوبي و سپري مي كنم
براي دوست نوشت : تولدت مبارك

۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه

Open the window , Don't forget !


گاهي وقتا منو و اتاقم كه تنها مي شيم . پرده ها رو مي كشم و در و مي بندم و تو تاريكي ِ اتاق لباسامو در مي ارم ! ...مي شينم رو تختم جلو آيينه و خودم و تماشا مي كنم ، مي ذارم اتاقم حس كنه من توي اين تاريكي فقط مال ِ اونم !
چايي اي كه ديگه هيچي ازش نمونده رو سر مي كشم و آيينه اي كه دفعه ي قبلي شيشه اش رو شكستي و نگاه مي كنم و خودم كه انگار ديگه خودم نيستم و رو تو ديوار ِ خاكستري ِ اتاق مي بينم !
اون لحظه دقيقا وقتي پرده ها رو كشيدم و در و بستم و تو تاريكي جلو آيينه اي كه شكسته نشستم اگه از لاي پرده ها سرك بكشي و پاورچين پاورچين بيايي تو اتاقم و دستاتو بندازي دور ِ گردنم و موهامو بو كني بهترين لحظه ي اون روز ِ منه !
مطمئنم وقتي منو اواردي اينجا يادت نبود اتاقم بايد خاكستري باشه با يه آيينه اي كه شكستي و پرده هاشو بايد بكشي
.
.
.
يادت نره پنجره رو باز بزاري ....

اين لباس ِ سفيد و اين ماسك ِ اكسيژن رو بيا از تنم در بيار

~ بانوي غم  ~
1391.05.25
*
بانو نوشت : هر چقدر دوست داري باهام بد اخلاقي كن !! يادت باشه من و زياد نداري ... 15 روز شايد نهايتا .... یه وقتایی باید ساعت رفت وآمده تو برای کسی ازقبــ ــل برنامه ریزی کنی تا تاییدش کنه درحالی که خودش می ره وحتی تا مدت ها جواب  س م س هاتو نمی ده بعدش با یه معذرت خواهی فرامــ ــوش می کنی همه ی اون نگــ ـرانی هارو...دلواپسي هارو...گر
یه های زیر دوشِ حمومو! ....فراموش مي كني ...
ننه سرما نوشت : مرسي ازت براي ايده ي اين پست :*

۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

كوزت

 
من از بچگي عاشق اين بودم كه تو خيلي كارا به مامانم كمك كنم ، دوست داشتم مامانم كه گوشت ها رو چرخ مي كرد مي ريخت تو كيسه من بشينم صافشون كنم كه بتونه فريز كنه ، دوست داشتم مامانم كه مرباي آلبالو درست مي كرد منم با انگشتاي كوچولوم هسته هاشو در بيارم بماند كه همه ي آلبالوها با فشار انگشت هاي كوچولو ولي تپل ِ من له مي شد و آبش به سر و صورت و ديواراي اشپزخونه مي پاشيد ، ولي مامانم گلايه اي نداشت با هم مي خنديديم و اميد داشت روزي دخترش بشه يه زن ِ كامل و دخترم بشينه كنارم و آب ِ آلبالو ها رو در بياره .... دبستان كه رفتم اجازه ي آشپزي تنهايي رو بهم دادن ، بعد جو ِ اين به خانه برمي گرديم منو مي گرفت و انگار كه دوربين گذاشته باشن همه ي مواد اوليه رو دونه دونه مي ريختم تو كاسه هاي رنگي بعد آروم آروم كيكي ، شيريني اي چيزي مي پختم ! بعد از مريضي ي مامان و مسافرت هاي طولاني اش براي درمان اين حس بهم دست داد كه مامان ِ خونه ام و اگه من غذا نپزم بابام از گشنگي صداش در مي آد ، واسه خاطر ِ همين از مدرسه كه مي اومدم با ذوق و شوق كتاب آشپزي رزا رو باز مي كردم و هر روز يه غذاي جديد و امتحان مي كردم ف قرومه سبزي ، قيمه ، كباب حتي فسنجون ! هر چند خيلي مزه هاي دلچسبي نداشت ولي بابام با اشتياق ِ تمام حتي ته ديگه هاي سوخته اش رو هم مي خورد كه بهم بفهمونه تلاشمو دوست داره ، و ته دلش اميد داشت يه روزي يه زن ِ كامل بشم و بتونم بدون اينكه شور بشه يا بسوزه و يا حتي تلخ بشه غذا بپزم !
حالا بزرگ تر شدم ...چيزي شبيه ِ يه زن ِ كامل شايد كه همه جور غذاي سنتي ِ ايراني رو بلدم بپزم هر چند شايد خيلي طعم ِ اصيل دلچسب نداشته باشه ، نه اينكه غذاي ايراني دوست نداشته باشم ، بر عكس طعم غذاي ايراني يكي از محبوب ترين طعم هايي ِ كه دوست دارم ، ولي بيشتر دوست دارم پخته شدش رو بخورم ، دو نقطه دي .
اما بهتون قول مي دم اگه فينگر فود يا غذاهاي ايتاليايي كه همش همراه با پاستا و رشته اس يا غذاهاي يوناني كه تلفيقي از كلم و كاهو ِ پخته اس و يا غذاهاي آب پز اروپايي كه بيشتر همه رو ياد بيمارستان ها مي ندازه رو براتون درست كنم انگشتاتونو مي خوريد ، چون عجيب علاقه به پختن غذاهاي ملل دارم و مي دونم توش تبحر هم دارم ! و اين اطمينان رو بهتون مي دم كه اين بار علاوه بر مامان و بابام كساي ديگه هم از اين سبك غذا پختنم تعريف كردن !
البته يه دليل ِ ديگه هم داره كه غذاي اصيل ايراني ام به خوبي غذاهاي فرنگي و ملل ام نمي شه ، اونم اينه كه عشق و علاقه اي كه تو پختن غذاهاي جديد و متحير العقول هست تو قرمه سبزي و جوجه كباب و ... نيست !! و در پاسخ به سوال مامانم كه مي پرسه غذاهاي ايراني ام چرا با علاقه و به قول ِ خودم " عشق " نيست ! هميشه مي گم عشق و علاقه اش باشه واسه خونه ي شوهر !! والا
خيلي مقدمه چيدم ، اصل ِ حرفم يه چيز ِ ديگه است ، نمي خوام نحوه ي پختن غذاهاي ملل و آموزش بدم ، يا از اينكه هنوز يه زن ِ كامل نشدم حرف بزنم ؛ تو خونه ي ما يه قانون ِ اينكه اگه كسي مي خواد مهموني بده و دوستاشو دعوت كنه از تميز كردن تا پختن غذا رو بايد خودش بر عهده بگيره ، به ظاهر يه جور تمرين مسئوليت پذيري ِ و بابام و حتي خود ِ مامانم هم از اين قاعده مستثني نيست ! بابام چند سالي ِ خيال ِ خودش و ما رو راحت كرده و اگه بخواد دوستاشو ببينه شام يا ناهار مي رن بيرون ! نه تميز كردن داره نه پختن نه شستن و نه غر هاي مامانم رو ! نهايتا يه كم شب دير مي آد كه چون باباي خونه اس نمي شه بهش خرده گرفت ! هر چند بابام اصلن اهل دوست بازي نيست و چي بشه سالي يه بار به مناسبت چاپ كتاباش در طي سال با دوستاش مي رن بيرون ! مي رسيم به مامانم اونم زياد اهل دوست و اينا نيست ، مهموني خانوادگي هم چند سالي ِ كه تو خونه ي ما به طور جدي برگزار نمي شه ، يعني فاميل ِ نزديكي نداريم كه بخواهيم مهموني بديم ، دايي هام كه اون سر ِ دنيا ، عموم هم كه شهرستان ! خاله ام هم ... زير ِ خاك ِ سرد ... ! نهايتا به قاعده ي بزرگ ي فاميل شدن ِ بابام عيد به عيد و شب ِ يلدا به شب ِ يلدا ، دانشجوهاشم هفته ي معلم سرازير مي شن خونه مون ! همين و بس .
كسي كه احتمالا دعوت كردن مهمون به خونه اش از همه ي اعضاي خانواده  بالا تره ، منم ! قديما كه جوون بودم تقريبا هر فصل يه مهموني مي دادم ، تولد و افطاري هم يه رسم ِ ثبت شده بود تو تقويم مهمون دعوت كردن ِ من ، ولي چند سال ِ پير شدم يا مشغله ام زياد شده تعداد مهموني هام به يكي دو تا در سال تقليل يافته ، امسال كه ديگه كلن بوسيدم و كنار گذاشتم اين كار رو ، اما چند وقت پيش به سرم زد به بچه هاي گروه موسيقي مون بگم بيان خونه ي ما تمرين !! و قصه از همين جا شروع مي شه ! كه الان تقريبا سه روزه دارم خونه تميز مي كنم ، و در عين ِي حال به خودم لعنت مي فرستم ، از پنجره تا گوشه هاي پاركت ، از جا كفشي تا اتاق خواب ِ مامان اينا ، كلن به اندازه ي شب ِ عيد كه مي آن خونه مونو تميز مي كنن اين روزا كار كردم با اين تفاسير كه اونا تهش با كلي منت يه پاكت ِ پر پول هم از مامانم مي گيرن و با بوس و خسته نباشيد بدرقه ي خونه شون مي شن ! ولي من بعد خستگي كه ولو مي شم رو صندليم و تا دستم مي ره به كيبورد مامانم از انتهاي راهرو صدا مي كنه كه كارات تموم شده نشستي پاي اون كامپيوترت !!!!
بلاخره خونه تموم شد ، هر چند دلم مي خواست يه كم تغيير دكوراسيون به پذيرايي بدم ولي مامانم نذاشت ، و الان وقتشه برم تا به مامانم ثابت كنم يه زن ي كاملم و آشپزي كنم . .... و اينجاست كه منو و مامانم هميشه دعوامون مي شه ؛ چون به نظر ِ من مامانم بايد از آشپزخونه بره بيرون تا من بتونم با خيال ِ راحت كارم و بكنم ، ولي وامي سته با سرم ، به بهانه اي اينكه فقط نگام مي كنه مدام دخالت مي كنه تو غذا پختنم ، و اينجاست كه صداي من در مي اد ، اما امروز نمي دونم چرا دلم نخواست چيزي بهش بگم ف گذاشتم هر جور دلش مي خواد دخالت كنه ، احساس كردم لذت مي بره از اين دخالت و حس ِ برتري  اي كه تو اشپزي نسبت به من داره ، دلم مي خواد ساعت ها بشينم و دخالت كردناشو نگاه كنم و بعد بهش بگ من دلم نمي خواد هيچ وقت يه زن ِ كامل بشم ف دلم مي خواد تا ابد تو برام غذا بپزي و بهم سركوفت بزني كه كي مي  خواي پس خوب غذا پختن رو ياد بگيري در حالي كه تو دلت داري مي گي مي دونم بلدي ! 
چقدر حرف زدم امروز ، خيلي خسته ام اما ته دلم راضي ام از خودم ، مي دونم فردا يه روز ِ خوب خواهد بود .... 
 بانوي غم
1391.05.22
*
 بانو نوشت :  نمي دونم بايد دلتنگ باشم ، يا دلگير ، يا خوشحال ... يه حسي بهم مي گه همچنان پا در هوا بمون ، بين احساساتم معلق مي زنم .
دلتنگ نوشت : دلتنگي بهانه ي احمقانه اي ِ واسه ديدار ، ولي دلتنگتم .
ننه نوشت : نمايشنامه مون چه خوب شد :دي دوسش دارم ، ببخشيد سيگار شما دزدي است ؟


 

۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه

bitter woman

 
مرا به تلخي ببخش 
هنوز شيريني آخرين بوسه ي نكرده ات دلم را مي زند 
 


بانوي غم
مرداد 91
*
 photo © Dongyup Shim

بانو نوشت : اين روزا نه اينكه نخوام بنويسم ها ، نه ، نه اينكه نرسم بنويسم ها اصلن اينطور نيست كيبورد و مي بينم ، صفحه ي نيو پست رو باز مي كنم حتي شروع مي كنم به نوشت بعد يه آهنگ مي ذارم و ولو مي شم رو تخت ! نوشته هام تلنبار مي شن تو مغزم و .....دچار روزمرگي شدم ...
براي كانون نوشت : چقدر دلم براي دغدغه هاش و براي استرس هاش تنگ شده ...

۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

نيمه ي خط خطي


از حدوداي نيمه ي ماه ِ پيش دارم چوب خط مي كشم رو تقويمم ، مي خوام حساب يه چيزايي دستم باشه هميشه ، دو هفته پيش يه تقويم ي كوچولو خريدم براي همين كار اصلن ، امروز خيلي اتفاقي داشتم ورق مي زدم تا امروز رو هم بشمرم ديدم تقويمم حالش بده ، امروز 15 ام ِ  و تو تقويم نوشته 13 ام ، يعني تقويم ِ مرداد ِ من 2 تا 13 ام داره ، انگار تو يه روز دو بار مي تونم باشم و اين عالي ِ و عالي تر اينكه يه ماه تو زندگيم پيدا كردم كه نيمه نداره ، و اين عالي تره ! 
 تو گير و دار نداشتن ِ يه روز و داشتن ِ دوباره ي يه روز ِ دارم به اين فكر مي كنم اصلن مهم ِ كه خودم و درگير داشته ها نداشته هايي كه اينقدر زود دارن محو مي شن بكنم ! اصلن مي شه يه روزي از زندگي ِ ما آدما محو بشه و يه روز دو بار تكرار بشه ! بايد بهتون بگم كه مي شه ! انگار همين ديروز بود كه من ِ عجيبـــ شدم و انگار همين چند ساعت ِ پيش بود كه... 14 ِ ... ولي خب يه جورايي خوبه كه يه روزايي تموم شده ! و مي شه كه ديگه به نداشتن ِ داشته ها فكر نكرد ، چون مي شه به داشتن ِ نداشته ها فكر كرد و من اين داشتن هامون حتي اگه خيلي متفاوت باشن دوست دارم ، مث ِ داشتن ِ يه تنهايي  دلچسب ، مث ِ داشتن ِ يه فرزند ، مث ِ داشتن يه دوست كه به تازگي فهميدم دارمش ، مث داشتن ِ دوست ِ قديمي كه باهاش قطع ِ رابطه كردي ، مث ِ داشتن ِ يه ليوان آب انبه ي خنك بعد يه روز ِ گرم ... 
يه كم گنگم ، سر درد دارم از امروزم ، نه از امروز از آدماي امروزم ، از جدايي هاش ، از دلتنگي هاش ، از آدماي ضعيفي كه واسه فرار از خودشونو اشتباهاشون چسبيدن به يه بطري و پك پك سيگار ، از تاولي كه امروز بعد از مدت ها رو دستم زد ، از سكوتي كه همه جا رو گرفته و از خودم !
زياد دلم مي خواد بنويسم خيلي زياد ولي واقعا خسته ام ، وقتي سه شب از درد نخوابي نتيجه اش اين مي شه كه ذهنت مي خواد حرف بزنه ولي انگشتات نمي ذارن ! واسه خاطر ِ انگشتام اين باز ذهنم كه خيلي پر حرف شده رو سركوب مي كنم امشب ، بايد به جسم هم استراحت داد 
بانوي غم
15/13.05.91
*
بانو نوشت : دلم براي يه سري از آدما اصلنم تنگ نشده :دي گفته باشم
براي دوست نوشت : برعكس ِ تو كه دورترين مسير رو براي برگشت به خونه انتخاب مي كني من ترجيح مي دم سريع ترين مسير ممكن و انتخاب كنم ، نه اينكه خونه جاي خيلي مطبوعي باشه ، نه ، واسه خاطر ِ اينكه اين بيرون كسي منتظرم نيست ، حداقل اونجا يه ميز ِ كامپيوتري هست كه مي شه بي دغدغه بشينم پشتش و اين حرفارو اينجا پشت ي سر ِ هم قطار كنم .
براي ننه : سرمو مي خوام بذار تو بغلت ، موهامو ببافي و تهش يه روبال ِ قرمز ببندي ، وقتي تموم مي شه بافتنت كه من توي دامنت خوابم برده .... آروم باش :*

۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

unveil


اين روزا بحث هاي مختلفي دور و برم رخ مي ده از گروني تا گشت ِ ارشاد ، از المپيك تا سوريه ، از كوفي عنان تا نا داوري و ...
از بين اين خبرايي كه دوره م كردن من نشستم تو اتاقم و دارم كتاب مي خونم ، چند تا نمايشنامه كه دارم فكر مي كنم كدومشون خوبه كه معرفي كنم به بچه ها ، و صفحه اي كه چند هفته اس معمولا جلوم بازه و دارم به اين كه بهش بپيوندم فكر مي كنم ، قديما خيلي راحت يه صفحه رو روي حساب علاقه ام ، يا پيشنهاد يه دوست ، يا حتي جذابيت مطالبش لايك مي كردم ، اما اين روزا شديدا سخت گير شدم ، حتي چند ماه پيش يه روز نشستم تقريبا نصف لايك هاي قديمي ام رو بررسي كردم و خيلي هاشون ديگه مورد علاقه ام نبودن .... unlike ... مث خيلي از آدما يا خاطره هاي زندگيمون كه يهو به دلايلي گمشده و نامعلوم unlike مي شيم نسبت بهشون .
آهان داشتم مي گفتم اين صفحه باز ِ ... عكس ها و نوشته هاشو بالا پايين مي كنم .... و همينجور فكر مي كنم حقوق ِ يك زن تو جامعه ي ما چيه ؟ اينكه بوي پيازداغ بده و كهنه ي بچه عوض كنه ؟ اينكه خياطي و گلدوزي بلد باشه و بشه يه عروس ِ خوب ِ خانواده كه بهترين پذيرايي رو از خانواده ي شوهر مي كنه !!! نه اين چيزا نبايد باشه ، اما اينكه بريم بيرون و كار كنيم و ادعا كنيم مي تونيم عين مردا هم باشيم نيست ! اصلن من با واژه هاي كاراي مردونه ، عين ي مردا بودن ، رفتار مردونه ، احساس مردونه مخالفم ! نه نه بهتر بگم بيزارم ازشون .همين كه مي گيم مرد مساوي ِ زن ، يعني مرد و گذاشتي اينور مساوي و زن و گذاشتي اونور ، يعني فاصله ، يعني تبعيض !!!! البته من اصلن نمي خواد در مورد تبعيض زن و مرد و حقوق برابر و اينا حرف بزنم چون برخلاف چيزي كه خيلي ها شايد در موردم فكر مي كنن اصلن آدم فمنيستي نيستم ، بر عكس به شدت به حقوق مرد سالارانه ي مرد در خانه احترام مي ذارم و اون غرور و تعصب مرداي ايراني با اين كه با وجود فرهنگي كه توش بزرگ شدم برام غير قابل تحمل ِ اما جالبه ! 
مي خوام بيشتر در مورده اجبار حرف بزنم ، اجبار تو پوشش اجبار تو نفس كشيدن ، اجبار تو خوردن ، اجبار تو نخوردن حتي اين روزا !! اجبار تو بودن و نبودن ! اجبار تو فكر كردن و نكردم ، اجبار ... اجبار .... اجبار 
 بحثي كه خيلي داره بي داغ مي شه با جهت يا بي جهت بودنشو مي سپرم دست ِ شما ، اما داره پر رنگ مي شه اينكه آيا كسي مي تونه بهمون فشار بياره كه چي بپوشيم و چي نپوشيم ! و من دو دلم كه با اين بحث همراه بشم يا نه ! 
ايميلمو باز مي كنم ، آدرس ايميلشونو تايپ مي كنم ، مي رم تو بخش نگارش نامه ، دستمو مي ذارم روي كيبورد و بي وقفه شروع مي كنم به تايپ كردن ، مث همين كاري كه الان دارم مي كنم ، چيزي در حدود 10-15 خط مي نويسم ، بر مي گردم و از اول مي خونمش ! توضيحاي زيادي ، زياد دادم ، خيلي هاشو پاك مي كنم ، يه نوشته ي ابتر برام مونده ، از اول پاك مي كنم و دوباره شروع مي كنم ، اين بار وقتي تموم شد ، با اين نوشته ي 8 خطي رو به رو شدم ، بازم احساس مي كنم حرف ِ بيخودي ِ نصفش ! پاكشون مي كنم ، نسكافه ام يخ كرده ... از نو شروع مي كنم .. . . . . . ساعت از نيمه شب گذشته و بلاخره تموم مي شه ! يه ايميل ِ خالي دارم !!! عكسمو پيوست مي كنم ، تند تند اسم و فاميلمو مي نويسم زيرش ، و نهايتا يه خط توضيح در مورد ِ هدفم ! و طبق عادت هميشگي ام يه لينك از مشخصات خودم مي ذارم ته ايميل ! امضاش رو مي بندم و sent ...
حالا كه به اينجا رسيدم مطمئنم كارم درسته چون بهش فكر كردم ، برا باور كردنش با خودم و عقايدم جنگيدم ! اجبار تو هر چيزي بده ، چه اجبار در قبول ي اجبار ، و چه اجبار در نپذيرفتن ِ اجبار . و من نمي پذيرم هيچ اجباري رو . به قول ِ يه دوستي وقتي پرنده باشي ديگه نمي توني قفس رو باور كني ، حتي اگه عاشق قفست باشي يه روزي مي شكنيشو مي زني بيرون ازش ! 
اجبارتون نمي كنم بقيه اش رو بخونيد ولي بلاجبار مي نويسم :دي به اجبار ِ ذهنم كه هنوز از حركت نيستاده!

91.05.13
بانوي غم
*
بانو نوشت : درگير روزمرگي شدن بد چيزي نيست ! اينكه صبح پاشي و بدوني دقيقا هيچ كاري نداري كه بكني و بايد همون كاراي ديروز و بكني تا خودتو سرگرم كني مث خوندن كتاب ، مث فيلم ديدن ، مث مطالعه و ... و اين دقيقا راهي ِ كه آدماي معمولي مي رن ! قطعا نبايد اين راه رو ادامه بدم !
فردا نوشت : خب از اسمش پيداست امروز نمي تونيد بخونيدش :دي بريد فردا بياييد 
دوست نوشت : بي خبري خوش خبري ...

۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه

Burned Candle in The Wind


من معمولا وقتي خيلي خوشحالم  دلم مي خواد دست به كاراي عجيب غريب بزنم ، اين روزا اونقدر همه چي دور و برمون محدود ِ كه نمي شه كاراي خلاقانه ي عجيب كرد ! مثلا اگه پاشي بري زير ِ اين شير هاي بزرگ كه كاميون ها رو باهاش مي شورن همه احتمالا چپ چپ نگات مي كنن ، ولي اين يكي از اون كاراي عجيبي ي كه يه روزي بلاخره انجامش مي دم !
بگذريم داشتم از كار ِ عجيب ِ پس از شادي ِ امروزم حرف مي زدم ، افتادم به جون ِ اتاقم ! با اينكه اوضاعش خيلي بد نبود اما دلم مي گرفت توش! نياز به يه تغيير اساسي دكوراسيون داشت و دقيقا امروز وقتش بود .
تو اين تغييرات معمولا خيلي چيزاي بيخود پيدا مي كنم كه بايد بريزمشون دور ، از كاغذ هاي يادداشت قديمي ام تا جزوه هايي كه ترجيح مي دم ديگه رنگشونو نبينم ! يه سري كتاب هم گذاشتم بدمشون به كتابخونه اي جايي ! يا يه سري سي دي آهنگ ريختم دور ، آهنگ هايي كه بهتره ديگه گوش نكنمشون تا خاطره هاي آدم هاي گذشته ام رو به ياد نياور ، در همين گشت و گذار يه سري خاطره ها و ادم ها هم زنده مي شن كه گاهي خوشحال مي شم از به ياد آوردنشون.... 
همه ي وسايلي كه مي تونست ازت به جا بمونه و منو ياد ِ تو بندازه امروز جمع كردم و گذاشتم توي يه كارتون اما دلم نيومد بذارمشون دم ِ در ! آدما مشكل اصليشون اينه كه هي سعي مي كنن خاطرات و گذشته و آدماشو بريزن دور ، گذاشتمش توي كمد اون جعبه رو ...و شايد بيشتر تقصير خودش بود كه داره فراموش مي شه ، نه اينكه كسي جايگزين بشه ، نه ! چون هيچ وقت كسي و نمي تونم جايگزين ِ گذشته هات كني ولي خب بايد بسپريشون به تاريخ . و من در يكي از روزهاي شاد ِ زندگيم با غباري از اشك اين كار رو بلاخره كردم !
بين اين تغيير دكوراسيون ها ديگه دلم نمي خواد تختم و بچبونم به گوشه ي ديوار و ميز كامپيوتر و بذار يه گوشه ي ديگه و آيينه هم طبق عادت هاي خونه هاي ايراني هر جا كه براش جا بود ! يه تغيير به شدت عجيب دادم ، تختم و گذاشتم وسط ، همه چيو چيدم دورش ! اينجوري انگاري دسترسي ام به همه چي باز مي شه ، هر جور دوس دارم قدم مي زنم بين وسايلم و اين بهترين چيدماني ِ كه تاحالا داشتم يه چيزي كه هيچ وقت نديديش ! و هيچ بويي از تو رو زنده نمي كنه ! و انگاري اين خوبه .
تو اين بهم ريختگي ام تا تغييرات چيزاي جالب تري از خاطره هاي گذشته هم پيدا مي شه كه بي ربط به گذشته نيست ، مث آلبوم تمبر قديمي ِ مامانم ، يا اولين دوربين عكاسي بابام ، يا شايد عكس هايي از دوران كودكي دختر دايي ها و پسر دايي هام كه بين دست و پاي آدم بزرگا مي لولند و در تقلاي گرفتن توپي هستند ، وسط اين ها به يه شمع "1‌" هم برخوردم ! خيلي قديمي بود و زرد شده بود ، يه شمع نيم سوز كه سوالم در مورد اينكه اين چيه با پاسخي عجيب رو به رو شد : " شمع يك سالگيت " ! هر چي فكر كردم كه چه حسي بايد نسبت بهش داشته باشم دقيقا هيچ حسي نداشتم ! تنها چيزي كه به ذهنم خطور كرد اين ِ كه 31 سالگي ام مي تونم دوباره روشنش كنم :) و اون موقع است كه بايد يه حس عجيب داشته باشم نسبت بهش .
 يه كار عجيب غريبي كه دلم مي خواد بكنم تو يه روزي در آينده وقتي خوشحالم اينه كه موهامو آبي كنم ، و مطمئن نيستم در موردش كه اين كار رو خواهم كرد يا نه ، ولي از اون اتفاقاي عجيب ِ متفاوت مي شه كه بايد شهامتشو داشته باشم ! قطعن اگه روزي اين كار رو بكنم  بعدش موهامو به شدت كوتاه مي كنم تا حس ِ لذت ِ متفاوت بودنم كامل بشه.
داشتم فكر مي كردم كاراي عجيب غريب تو زندگيم و ايده ي انجام دادنش روز به روز داره محدود تر مي شه ، شايد چون خيلي كار عجيب غريب انجام دادم ، دو نقطه دي ، ولي اين شكوفه نبايد پژمرده بشه ، بهم ايده بديد اگه فكر عجيبي تو ذهنتونه 

بانوي غم
91.05.11

*
 بانو نوشت :"  آن ِ مني كجـــا روي ... "
سوال نوشت : مي شه يكي از اون كاراي عجيب غريب زندگيم دقيقا وقتي كه شادم اين باشه كه تو كنارم باشي ؟
بلاگ اسپات نوشت : گوگل جان ازت متنفرم :دي دوستان متاسفانه اين سيستم امنيتي ِ گوگل و تغييراتش دامن ِ بلاگ اسپاتي ها رو گرفته و مخاطبان و خوانندگان رو با مشكل رو به رو كرده ! كامنتاتون اكثرا ثبت نمي شه ! وقتي كامنتتونو نمي بينيد يعني ثبت نشده حمل بر بي ادبي نذاريد كه من پاك كرده باشم ، يا محدوديت قائل باشم براي كسي .

۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

خطرات تنهايي

من معمولا آدم تنبلي تو خوندن كتاب نيستم ، و وقتي يه كتاب 100 صفحه اي رو بهم بدن تو حدود 1 ساعت مي تونم تمومش كنم ، اما نمي دونم چرا يه كتاب 91 صفحه اي ازم 3 روز انرژي برده و هنوزم تمومش نكردم، نمي دونم شايد اين دفعه دارم زيادي وسواس بخرج مي دم ! يا شايد واسه خاطر توصيه اي ِ كه در موردش بهم شده ! يا شايد چون يه هديه ي خاص ِ ، نمي دونم هر چي كه هست امشب تمومش كردم ! ولي دلم نمي خواست تموم شه .
همزاد پنداري با شخصيت هاي فيلم يا داستان تو ذات ِ منه ، يعني اگه همزاد پنداري نكنم اصلن نمي تونم با روند داستان خوب پيش برم ، در مورد اين كتاب مذكور نمي دونم چرا يه جاهايي دلم نمي خواست همزاد پنداري كنم ، هر چند توصيف هاش انگار منو مي كشه به سمتي كه خودمو بذارم جاش و با صورتي اصلاح شده دور نوار زرد رنگ مربع هاي كد خورده ي ساختمان هاي شيشه اي بدوم .
" مي خوام از خطرات تنهايي بنويسم ." اين در حالي ِ كه هنوز خودم هم نمي دونم تنهايي واقعن چيه ...انگاري اين روزا چراغ ها رو هيچ وقت خاموش نمي كنن و ما بايد تو آكواريوم هايي پر نور حبس باشيم . ولي من ديوار هاي كدر رو دوست ندارم ، ترجيح مي دم همه جا روشن باشه ، يا بهتره نه روشن باشه نه كدر ، يه خاكستري ِ مات ِ مرده ،  اينجوري شايد از خطرات تنهايي اي كه هنوز مطمئن نيستم بدونم چيه ، فرار مي كنم .
" بدون شك دارند از اولين حرف مي زنند ، چون داره به آخرينش نزديك مي شه " اولين باري كه فهميدم تنهايي چيه تو خواب بود! خواب ديدم درد مي كشم و تنهام و حتي نمي تونم كسي رو صدا كنم ، چون كسي رو ندارم ! خيلي بچه بودم ! ولي فكر مي كنم حس تنهايي رو همون موقع فهميدم ... اين اولين بار...
" شادي ِ تقسيم نشده ، اندوهي است بزك شده " ...من آدم ِ شادي ام ؟ يا شادي هامو قسمت مي كنم ؟ نمي دونم ! اينو ديگه آدمايي بايد جواب بدن كه منو تنها نمي ذارن . " تنهايي گناه ِ است و با اين وجود من تنها مي ميرم " آيا مي شه مرگ رو هم قسمت كنيم ؟ اصلن تنهايي گناه ِ ! شايد اونقدرا هم كه فكر مي كنيم خطر نداشته باشه ! 
من " هرگز غمگين نيستم ، و هرگز خوشحال هم نيستم ، كم لبخند مي زنم اما گاهي مي خندم و... " باز منو اوهام همزاد پنداري گرفته و اينجاست كه مي خوام بزنم زير كاسه و كوزه ي همه چي و بگم نمي خوام جاي شخصيت هاي داستان باشم ! هراس تنهايي شون مرگ آوره .
" ياد خواهند داد به پاي رفاقت  بيفتي و كمي  گرماي بشري گدايي كني " و اين مي شه يكي از خطرات تنهايي ! خطري كه من حتما ازش فرار مي كنم گدايي رفاقت ! و مي دونم ديوار به ديوار با اون لباس هاي سفيدش  و صورت خندانش دنبالم مي آد تا وادارم كنه به كاري كه ازش فرار مي كنم ! و هر چه بيشتر نوار هاي زرد رو توي تاريكي مي دوم بيشتر تنها مي شم و خطر نزديك تر ! نه مي شه وايساد و نه مي شه دويد.
" مي خواهم از پشيماني ها ، از چيزهايي كه نا ممكن شدند ، از چيزهايي كه مي توانستند ساخته شوند ولي خراب شدند ، و از چيزهايي كه به سبب ِ كمي ِ وقت نتوانستم انجام شان دهم ، حرف بزنم " و وقتي سكوت مي كنم يا اينجا رو باز مي كنم تا بنويسم تازه مي فهمم چقدر تنهام و همين جاست كه خطر تنها گرفتگي ممكنه سراغم بياد ! پس يكي از راه هاي فرار از تنهايي اينه كه به ناممكن ها ، ياس هام ، و چيزا و راه ها و آدم هايي كه خراب شدن فكر نكنم .
- "  دوست نداري حرف بزني ؟ "
+ "  تا با كي باشه

91.05.10
بانوي غم 
*
ر.ج : كتاب مـــيـــرا / كريستوفر فرانك / نشر بازتاب نگار 
بانو نوشت : اين روزا نمي دونم چرا اينقدر قلم فراسايي ام مي آد ، البته بهتر بگم كيبورد فرسايي ام ! و از خوبي هاي عادت هاي من اينه كه به كيبورد قديمي ام وفادارم و تلق تلقشو موقع فرسايش مي شنوم و يه جورايي زياد دوستش دارم در ضمن .
براي دوست نوشت : از ويژكي هاي هديه دادن ِ اين كتاب به يه دوست اينه كه با وسواس مي خونه تا بفهمه چي تو اين كتاب هست كه دوست داري . مرسي جـــك 
نتيجه نوشت : چيزي كه اين روزا شايد كمتر بفهميم اينه كه تنهايي ايم ! مث كتابي كه دستمونه ، ما مدادي كه باهاش زير جمله هاي مهم كتاب و خط مي كشيم . مث حس هايي كه هنوز واسمون ناشناخته است و گاهي نبايد فرار كرد از اين تنهايي ها . مواجه مي شيم باهاش و اونوقته كه مي فهميم خيلي خطرناك نيست مث هيولايي است كه شبا از در ِ كمد مي آد بيرون و صبح مي فهمي سايه اي بيش نبوده
سوال نوشت : خيلي حرف مي زنم نه !؟ اينم از خطرات ِ تنهايي ِ آخه .


۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه

من يه يك متولد خردادم !



من آدمي ام كه خيلي اعتقاد به طالع بيني و كف بيني و فال قهوه و تفاله چايي و ... ندارم ، نهايت چيزي كه قبولش دارم فال ِ حافظ ِ اونم نه اين تفسير هاي مسخره اي كه از اين دست فروشا مي خريم كه تو همشون مي گه سفر در پيش ِ از ياد دوستان و خانواده غافل نباش ، با خدا باش ! اين در حالي ِ كه مثلا تازه از سفر اومدي و داري با دوستات مي ري بيرون !! ديگه چه ياد دوستان و سفري ؟ 
بيشتر هدف خريدن فال حافظ ها از دست فروشا اينه كه همون لحظه يه بيت شعر بخونم و به يه بچه ي دست فروش هم كمكي كرده باشم ! ولي در كل اعتقاد به سرنوشت ِ مكتوبي كه بهش مي گن فال در من خيلي ضعيفه !
حالا از اين مقدمه بگذريم ، ديروز بنا به قولي كه به يكي از آشنايانم دادم براش با وسواس از كتاب فروشي هاي انقلاب يه كتاب طالع بيني خريدم ، هر چند بگم كه پيش از خريد كلي تحقيق كردم ببينم كدوم نوعش - هندي ، چيني ، خورشيدي ،و.. - واقعي تره !
و در نهايت يه كتاب جامع با عنوان دايرة المعارف طالع بيني با قيمتي گزاف خريدم !
از اونجا كه كنجكاوي در مطالعه از ويژگي هاي من ِ هر نوع كتابي كه باشه بايد يواشكي چند خطشو بخونم ، امروز بعد از كلي دوندگي اداري خسته خودم و پرتاب كردم روي تختم و كتاب و باز كردم و رفتم سر وقت فهرستش !
چيزاي جالبي داشت كه قطعا براي رفع كنجكاوي خوبه مث : " سياره ي خرداد ، زن ي خرداد ، پيوند زناشويي خرداد ، بچه ي خرداد - فك كن بچه ام هم خردادي بشه بيچاره اش مي كنم :)) - سنگ ِ شفابخش خرداد - يعني مريض شيم اين سنگه رو بگيريم دستمون خوب مي شيم !!‌:دي - و ... 
با عجله اي وصف ناپذير صفحه ي 127 رو باز كردم ! متولد خرداد ... 
اولاش خيلي كليشه ازمون تعريف كرده بود شك ندارم مال ماه هاي ديگه هم همين مدلي تعريف كرده ! ولي همينجوري كه پيش مي رفتم چيزاي جالب تري داشت و شايد خنده دار گاهي مثلا : " بعضي اعتقاد دارند متولدين خرداد تلفن به دست به دنيا آمده اند ." اين ازون جمله هاي بي نهايت خنده دار بود كه باعث شد بلند بلند بخندم شايد براتون جالب نباشه ولي يه خردادي مث من مي فهمه اين جمله رو :))
يه توصيف خوب ديگه هم داشت : " اگر دوست متولد خرداد داشته باشيد ، احتمالا تا حالا ديگر بايد به يكي از عادت هاي او عادت كرده باشيد ، مثلا پيشنهاد مي كند سينما برويد ، ولي شما كه خسته هستيد و دلتان مي خواهد به خانه برويد ، پيشنهاد او را مودبانه و با تشكر رد مي كنيد ، ولي او رهايتان نمي كند و با شما به بحث مي پردازد و تند تند حرف مي زند و بلاخره با لبخند هاي خود شما را راضي مي كند كه به سينما برويد. بعد با شما قرار مي گذارد و مي گويد بايد قبلن يك كاري انجام دهد و ديرتر مي رسد. بعد شما به موقع سر قرار مي رسيد و او نيم ساعت بعد نفس نفس زنان از راه مي رسد. مي دانيد چه مي گويد ؟ بله ، او خسته است و نظرش عوض شده است . بعد تصميم مي گيريد كه فردا با هم به سينما برويد . در هر حال نمي توانيد در برابر جذابيت او مقاومت كنيد . او را به خاطر بد قولي امروزش بخشيد و قرار فردا را مي گذاريد . اما فردا هم دوباره همين كار را تكرار مي كند . اگر ناراحت نمي شويد بايد بگويم حقتان است چون نبايد دوباره فريب او را مي خورديد ."
راستش من تا حالا ازين فريب ها نزدم به عنوان متولد خرداد ولي به اين وجه وجودم پي بردم كه با جذابيت هام !!!! مي تونم فريب بدم :)))
در ادامه در مورد اعتقاداتمون ! توضيح داده و باز به يه جمله ي كليدي رسيدم تو اين كتاب ِ : " آن ها نيازي به اين توصيه ي وكلا نيازي ندارند كه مي گويند (( هر چير دلت مي خواد به زبان بياور ، ولي جايي ننويس )) ، چون آن ها مادرزاد همين گونه به دنيا آمده اند ." 
:))) اين هم بهش توجه كنيد يه وقت از خردادي جماعت ركب نخوريد : " اگر از او مچ گيري كنيد ، آن قدر سريع موضوع را عوض مي كند كه نهايتا شما محكوم مي شويد ."
و يه چيزي كه شديدا بهش رسيدم در عمل : " هنگامي كه عميقا به دنبال علت بي حوصلگي متولد خرداد بگرديد در مي يابيد كه او هميشه در پي هدفي است ولي مشكل اساسي او اين است كه گاهي هدف را نمي شناسد . "
و... 
در كل كتاب جالبي بود و از اين كه يك ساعت و نيم ازم وقت گرفت تا بخش خردادشو بخونم اصلن پشيمون نيستم ، اما يه نكته يادتون نره همه ي ويژگي هايي كه براي يه خردادي هر جا ذكر مي شه صد در صد مي تونه غلط باشه چون آدماي پيش بيني نشده اي هستيم و به همان سرعتي كه لباس ، شغل و يا حتي " عشق " عوض مي كنيم مي تونيم خودمونو هم عوض كنيم بي آنكه اثري از اون آدم اول باقي بمونه !
91.05.09
بانوي غم 
*
ر.ج : دايرة المعارف طالع بيني / نشر بهزاد 
بانو نوشت : گاهي خوبه جاي نوشتن كلماتي موزون كه ازشون به عنوان شعر و شايد نثر مسجع ياد مي شه، فقط نوشت ، مث تجربه ي كتاب خواني ، تجربه ي فيلم ديدن ، تجربه ي گوش داده به يه موزيك و .... هزاران تجربه كه گاهي بعضي هاشونو بايد نوشت و بعد انداختشون دور ! اما بايد " نوشت " .
براي سفارت سوئيس نوشت : مرض داريد اخه وقت مصاحبه  رو يه روز ديگه مي ديد ! خب استرس بيجا چرا مي ديد آخه !؟
براي مخاطبان نوشت : يادم ِ يه زماني يه دوستي داشتم مي گفت وبلاگ نويس جماعت انرژي شو از كامنتاش مي گيره و من هميشه بهش مي گفتم برو بابا وبلاگ نويس واسه خودش مي نويسه نه مخاطب ! اما الان معتقدم گاهي يه چيزي لا به لاي نوشته هات واسه مخاطبي جا مي ذاري كه بايد ببينه و بايد بفهمي كه ديده پس بايد كامنت بذاره تا انرژي بگيري ! - هر چند خردادي جماعت به چيزي صد در صد معتقد نيست :)) -
اعتراف نوشت : من هميشه دوست داشتم يه متولد خرداد باشم هميشه <3

۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

بخواب براي هميشه


بگذار سرم را بر شانه ات تكيه دهم
امشب برايم قصه بخوان
مي خوام بعد سال ها بخوابم


 بانوي غم
91.05.07
*
بانو نوشت :  اينكه اين روزا فقط بشيني بخوني و طرح بزني فرصتي ِ كه كم نصيبت مي شه اما ترس اينكه اين طرح ها اجرا نشده باقي بمونه اذيت مي كنه ، من بايد مدام درگير باشم وگرنه جنون ِ بيكاري رواني ام مي كنه ، اين روزا آغاز اين جنون ِ
سفر نوشت : انگار بايد كم كم خودمو براي نوشتن سفرنامه اي بي تو حاضر كنم ! اينم جز اون دسته از كاراست كه منو به جنون مي كشونه ! بي تو و از تو نوشتن 
براي كساني كه مرا معشوقه مي خوانند : اين پي نوشت قرار بود خودش يه پست جدا بشه نمي دونم چرا سر از اينجا در آوارده !! واسه همينم تصميم گرفتم شيفت ديليتش كنم و نهايتا يه نوت استيك بذارم جاش : " ديدي نمرديد بي من ! " 
كتاب نوشت : اصلن اين روزا اينقدر كتاب خوندنم نمي دونم از كدومشون براتون يه جمله بنويسم يه چيز قر و قاطي ميشه نهايت اين كتابخوني هام !!! نمايشنامه و موزيك رو هم خودتون بهش اضافه كنيد !!
قصار نوشت : فهميدن اين كه دقيقن چه وقت و چگونه مرگم فرا خواهد رسيد ، غير ممكنه !