یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

كوزت

 
من از بچگي عاشق اين بودم كه تو خيلي كارا به مامانم كمك كنم ، دوست داشتم مامانم كه گوشت ها رو چرخ مي كرد مي ريخت تو كيسه من بشينم صافشون كنم كه بتونه فريز كنه ، دوست داشتم مامانم كه مرباي آلبالو درست مي كرد منم با انگشتاي كوچولوم هسته هاشو در بيارم بماند كه همه ي آلبالوها با فشار انگشت هاي كوچولو ولي تپل ِ من له مي شد و آبش به سر و صورت و ديواراي اشپزخونه مي پاشيد ، ولي مامانم گلايه اي نداشت با هم مي خنديديم و اميد داشت روزي دخترش بشه يه زن ِ كامل و دخترم بشينه كنارم و آب ِ آلبالو ها رو در بياره .... دبستان كه رفتم اجازه ي آشپزي تنهايي رو بهم دادن ، بعد جو ِ اين به خانه برمي گرديم منو مي گرفت و انگار كه دوربين گذاشته باشن همه ي مواد اوليه رو دونه دونه مي ريختم تو كاسه هاي رنگي بعد آروم آروم كيكي ، شيريني اي چيزي مي پختم ! بعد از مريضي ي مامان و مسافرت هاي طولاني اش براي درمان اين حس بهم دست داد كه مامان ِ خونه ام و اگه من غذا نپزم بابام از گشنگي صداش در مي آد ، واسه خاطر ِ همين از مدرسه كه مي اومدم با ذوق و شوق كتاب آشپزي رزا رو باز مي كردم و هر روز يه غذاي جديد و امتحان مي كردم ف قرومه سبزي ، قيمه ، كباب حتي فسنجون ! هر چند خيلي مزه هاي دلچسبي نداشت ولي بابام با اشتياق ِ تمام حتي ته ديگه هاي سوخته اش رو هم مي خورد كه بهم بفهمونه تلاشمو دوست داره ، و ته دلش اميد داشت يه روزي يه زن ِ كامل بشم و بتونم بدون اينكه شور بشه يا بسوزه و يا حتي تلخ بشه غذا بپزم !
حالا بزرگ تر شدم ...چيزي شبيه ِ يه زن ِ كامل شايد كه همه جور غذاي سنتي ِ ايراني رو بلدم بپزم هر چند شايد خيلي طعم ِ اصيل دلچسب نداشته باشه ، نه اينكه غذاي ايراني دوست نداشته باشم ، بر عكس طعم غذاي ايراني يكي از محبوب ترين طعم هايي ِ كه دوست دارم ، ولي بيشتر دوست دارم پخته شدش رو بخورم ، دو نقطه دي .
اما بهتون قول مي دم اگه فينگر فود يا غذاهاي ايتاليايي كه همش همراه با پاستا و رشته اس يا غذاهاي يوناني كه تلفيقي از كلم و كاهو ِ پخته اس و يا غذاهاي آب پز اروپايي كه بيشتر همه رو ياد بيمارستان ها مي ندازه رو براتون درست كنم انگشتاتونو مي خوريد ، چون عجيب علاقه به پختن غذاهاي ملل دارم و مي دونم توش تبحر هم دارم ! و اين اطمينان رو بهتون مي دم كه اين بار علاوه بر مامان و بابام كساي ديگه هم از اين سبك غذا پختنم تعريف كردن !
البته يه دليل ِ ديگه هم داره كه غذاي اصيل ايراني ام به خوبي غذاهاي فرنگي و ملل ام نمي شه ، اونم اينه كه عشق و علاقه اي كه تو پختن غذاهاي جديد و متحير العقول هست تو قرمه سبزي و جوجه كباب و ... نيست !! و در پاسخ به سوال مامانم كه مي پرسه غذاهاي ايراني ام چرا با علاقه و به قول ِ خودم " عشق " نيست ! هميشه مي گم عشق و علاقه اش باشه واسه خونه ي شوهر !! والا
خيلي مقدمه چيدم ، اصل ِ حرفم يه چيز ِ ديگه است ، نمي خوام نحوه ي پختن غذاهاي ملل و آموزش بدم ، يا از اينكه هنوز يه زن ِ كامل نشدم حرف بزنم ؛ تو خونه ي ما يه قانون ِ اينكه اگه كسي مي خواد مهموني بده و دوستاشو دعوت كنه از تميز كردن تا پختن غذا رو بايد خودش بر عهده بگيره ، به ظاهر يه جور تمرين مسئوليت پذيري ِ و بابام و حتي خود ِ مامانم هم از اين قاعده مستثني نيست ! بابام چند سالي ِ خيال ِ خودش و ما رو راحت كرده و اگه بخواد دوستاشو ببينه شام يا ناهار مي رن بيرون ! نه تميز كردن داره نه پختن نه شستن و نه غر هاي مامانم رو ! نهايتا يه كم شب دير مي آد كه چون باباي خونه اس نمي شه بهش خرده گرفت ! هر چند بابام اصلن اهل دوست بازي نيست و چي بشه سالي يه بار به مناسبت چاپ كتاباش در طي سال با دوستاش مي رن بيرون ! مي رسيم به مامانم اونم زياد اهل دوست و اينا نيست ، مهموني خانوادگي هم چند سالي ِ كه تو خونه ي ما به طور جدي برگزار نمي شه ، يعني فاميل ِ نزديكي نداريم كه بخواهيم مهموني بديم ، دايي هام كه اون سر ِ دنيا ، عموم هم كه شهرستان ! خاله ام هم ... زير ِ خاك ِ سرد ... ! نهايتا به قاعده ي بزرگ ي فاميل شدن ِ بابام عيد به عيد و شب ِ يلدا به شب ِ يلدا ، دانشجوهاشم هفته ي معلم سرازير مي شن خونه مون ! همين و بس .
كسي كه احتمالا دعوت كردن مهمون به خونه اش از همه ي اعضاي خانواده  بالا تره ، منم ! قديما كه جوون بودم تقريبا هر فصل يه مهموني مي دادم ، تولد و افطاري هم يه رسم ِ ثبت شده بود تو تقويم مهمون دعوت كردن ِ من ، ولي چند سال ِ پير شدم يا مشغله ام زياد شده تعداد مهموني هام به يكي دو تا در سال تقليل يافته ، امسال كه ديگه كلن بوسيدم و كنار گذاشتم اين كار رو ، اما چند وقت پيش به سرم زد به بچه هاي گروه موسيقي مون بگم بيان خونه ي ما تمرين !! و قصه از همين جا شروع مي شه ! كه الان تقريبا سه روزه دارم خونه تميز مي كنم ، و در عين ِي حال به خودم لعنت مي فرستم ، از پنجره تا گوشه هاي پاركت ، از جا كفشي تا اتاق خواب ِ مامان اينا ، كلن به اندازه ي شب ِ عيد كه مي آن خونه مونو تميز مي كنن اين روزا كار كردم با اين تفاسير كه اونا تهش با كلي منت يه پاكت ِ پر پول هم از مامانم مي گيرن و با بوس و خسته نباشيد بدرقه ي خونه شون مي شن ! ولي من بعد خستگي كه ولو مي شم رو صندليم و تا دستم مي ره به كيبورد مامانم از انتهاي راهرو صدا مي كنه كه كارات تموم شده نشستي پاي اون كامپيوترت !!!!
بلاخره خونه تموم شد ، هر چند دلم مي خواست يه كم تغيير دكوراسيون به پذيرايي بدم ولي مامانم نذاشت ، و الان وقتشه برم تا به مامانم ثابت كنم يه زن ي كاملم و آشپزي كنم . .... و اينجاست كه منو و مامانم هميشه دعوامون مي شه ؛ چون به نظر ِ من مامانم بايد از آشپزخونه بره بيرون تا من بتونم با خيال ِ راحت كارم و بكنم ، ولي وامي سته با سرم ، به بهانه اي اينكه فقط نگام مي كنه مدام دخالت مي كنه تو غذا پختنم ، و اينجاست كه صداي من در مي اد ، اما امروز نمي دونم چرا دلم نخواست چيزي بهش بگم ف گذاشتم هر جور دلش مي خواد دخالت كنه ، احساس كردم لذت مي بره از اين دخالت و حس ِ برتري  اي كه تو اشپزي نسبت به من داره ، دلم مي خواد ساعت ها بشينم و دخالت كردناشو نگاه كنم و بعد بهش بگ من دلم نمي خواد هيچ وقت يه زن ِ كامل بشم ف دلم مي خواد تا ابد تو برام غذا بپزي و بهم سركوفت بزني كه كي مي  خواي پس خوب غذا پختن رو ياد بگيري در حالي كه تو دلت داري مي گي مي دونم بلدي ! 
چقدر حرف زدم امروز ، خيلي خسته ام اما ته دلم راضي ام از خودم ، مي دونم فردا يه روز ِ خوب خواهد بود .... 
 بانوي غم
1391.05.22
*
 بانو نوشت :  نمي دونم بايد دلتنگ باشم ، يا دلگير ، يا خوشحال ... يه حسي بهم مي گه همچنان پا در هوا بمون ، بين احساساتم معلق مي زنم .
دلتنگ نوشت : دلتنگي بهانه ي احمقانه اي ِ واسه ديدار ، ولي دلتنگتم .
ننه نوشت : نمايشنامه مون چه خوب شد :دي دوسش دارم ، ببخشيد سيگار شما دزدي است ؟


 

۴ نظر:

  1. :)
    مخاطب نوشت: گاهی برای یه پست بالا بلند، یه شکلک لبخند می تونه کامنت خیلی کامل و جامع و پر از حرف و پیام باشه؛ دونقطه دی

    پاسخحذف
  2. :)
    ننه نوشت : ننه ی شما رو هواست! پایین تر که آمد روزی 2 تا کار عجیب خواهد کرد!
    یک زن کامل یک آشپز کامل نیست! تنهاه یک نگاه کامل میخواهد!
    خوشحالم که به ننه ات نرفتی ! ننه ات هم مث تو بود و عاشق این کارا! یه چیزی شد که ولش کرد اون همه ذوق رو !

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. آشپزی رو دوست دارم زیادددد اما نه با نگاه اینکه زن ام ! با نگاه سرگرمی

      حذف