۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

پ ت ر س



شب از نيمه گذشت همچون ماه كه به نيمه رسيد
من گرگينه مي شم و سر مي گذارم به دور
به پشت ماه شب پانزدهم
وقتي بازگشتم
من آدم بودم و تو گرگينه
شب به پانزده مي رسد
*
بانو نوشت : پترس
سارا نوشت : امشب شب روزهاي خوبه

خ بزرگمهر ، ساعت ३:15

مهره ها را از نو چيديم
خاك گرفته ...از ميان ته خاطرات مانده در صندوق چه ي تنهاي گذشته
بازي را از سر گرفتيم از همان جا كه رها شده بود
تو مي نوشتي
و من پاسخ مي دادم
در خانه اي به وسعت حياط دانشكده اي
و باليني مثال جوهر قلمي خراشيده در پائيزي ترين روز زندگي
دود محو شده ي سيگار و ....
باز هم بازي را فراموش كرده
جاي بوسه ام بر لبانت جا ماند و تو از من دور شدي و رفتي تا در خيابان بزرگمهر قدم زنان بروي تا به ساعت 3:15 برسي
*
بانو نوشت : گاهي گذشته ام عذاب وجوانم را بيشتر مي كند ، مرا همچون نامه اي پاره كن ।
چرا نوشت : من براش گريه آورم ؟!؟! چرا ؟:((
سارا نوشت : پاكت و سيگارم را دوست داشتم ।دست نبشته هاي يك منت از من گرفتش

۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

بي خوابي



مثل اينكه امشب هم قهوه من را بيدار نگه داشته
4 روز است خوابم نبرده
و الان دو ساعت از روز پنجمم مي گذرد
ثانيه ها مي تپند به جاي نبضم
و
بي خوابي مغزم را مي خورد
لطفا مرا با خود به روياهات ببريد
*
بانوي نوشت : چند روزه ذهنم و جسمم و روحم درگير زندگيمه ، از اين طرف به اون طرف، حالا هم بي خوابي زده به سرم ، از اون بي خوابي هاي آل پاچينويي تو بي خوابي کريستوفر نولان! ساعت 5 و نيمه ، با اين كه گزارش هامو تنظيم كردم و "اصول كارگرداني" احمد دامود و تموم كردم باز گوسفند يك ميليونيم رد مي شه و من بيدارم
قهوه ي مانده ته فنجونم سرد شده و حال و حوصله ي درست كردن ِ يه قوه ترك ِ ديگه رو ندارم ،مي دانم فردا روز ِ دوست نداشتني ِ خواهد بود.
دلتنگ نوشت : خوب دلم تنگ مي شه برات
عكس نوشت : دلش مي خواد بره عكاسي ، اما كو وقت
اندر احوالات استراحت : استراحت اصلا چي هست ؟

۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

هم خوابه



ديشب هم خوابه ام رفته بود
باكرگي ام درد چندش آور طهارتي است كه از دست خواهد رفت
و ابليس خواهد مرد در من
هم خوابه ام امشب رفته
و من تنهايم
*
بانو نوشت:دلم پر است ، نزديك نشويد ، لبريز مي شوم ......... كلافگي و خستگي و فشار كاري وقتي واسه نوشتن واسم نذاشته اما عهد كرده ام بيشتر قلم برانم بر كاغذ.
دوست نوشت‌: فاحشه ي باكره را مسدود كرده اند ، كجا فرياد زند درد هايش را ؟
چرا نوشت : چرا هنوز خيلي ها فرق مينيمال و داستانك را نمي دانند ، ترجمه هاي ناهمگن !!
انزجار نوشت : از خبرگزاري فارس بيزارم با اين ديد شهوت پرستانه و منحرفشان !! ايستگاه اتوبوس وليعصر! نماد فراماسونري!!!!!!!
شازده كوچولو نوشت : آدم وقتی اجازه داد اهلیش کنن، بفهمی نفهمی خودش رو به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

سالگرد ِ يك جسد



به سالگردي نزديگ مي شوم كه انگار بوي مرگ مي دهد ، بوي مدفون شدن
بوي تعفن
بوي رنگ پريدگي هاي غم
شايد حتي بوي اسهال خوني
امروز احساس مي كنم چقدر بينوا خواهم ماند ، چه بي تكيه گاه
و نخواهم بخشيد مسبب ِ اين تنهايي را
*
بانو نوشت : حالم خيلي بده ، كاش مي دونستم چي شده توي زندگيم چه خبره ، چي غلطه ! شايد اساسا آفرينشم غلطه !!
براي "تو" نوشت : دوستت دارم حتي اگر باور نكني
براي "او" نوشت : از " او" ، خاطراتت ، نامت ، يادت ، همه ي سلول سلول وجودت بيزارم
از زبان حلقه نوشت : من را ترك نكن بگذار زينت دستانت باشم
نصيحت نوشت: حتي گاهي آغوشي كه توشي باورت نداره

هيـــــــــــچ

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

دوست داشتم ......باشم



دوست داشتم شاعر باشم
تو را بسرايم
يا شايد نقاش
و تو را از ميان رنگ ها بيرون كشم
شايد گلفروش
كه تورا بچينم براي گلدان سفيد ِ روي ميز
دوست داشتم بازيگر باشم
در پس ِ نقابم عاشقت شوم
عتيقه فروش مي شوم گاهي
تو را از ميان خاك مي يابم و آنقدر گران مي فروشمت تا كسي نخرد
..
بس هوشمندانه بود اگر مي دانستم چه مي خواهم بشوم
*
بانو نوشت : به خودم قول دادم دوباره با دفتر و قلم و جملاتم آشتي كنم ، از نو مي نويسم .
دل نوشت : شما يادتان نخواهد آمد ... قديما وقتي گريه مي كرديم دلمون سبك مي شد .
براي دوست نوشت : چه بي معرفت شدند دوستان ! حتي سري به دل ِ خاك خورده نمي زنند
استعاره نوشت ( جنبش نوشت ) : پرنده ای که نداند آزادی چیست ، از باز ماندنِ درِ قفسش ، سرما می خورد >> ( ليلا كرد بچه )

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

شــــــــکســـــــ ت



گاه چنان دلم میگیرد که تاب و توان فریاد هم ندارم ...
گاه چنان آرزوی مرگ می کنم که فرصت لحظه ای نفس کشیدن را نیز می خواهم از خود بگیرم ...
گاه چنان حقیقت زندگی تلخ می شود که گریه هم ارضا ام نمی کند ...
و گاه خود چندان نچسب و تلخ خواهم شد كه ...
در این دنیا که آن چه داری و برای بدست آوردنش سال ها تلاش کردی آن چه نیست که می خواستی و این جاست که شکست را حس می کنی ...
و چه حس بدی است وقتی این چنین زمین می خوری و دیگر قادر به بلند شدن نیستی .... گاها تنهايي براي بلند شدن و این پایان توست...
پايان روزگار ِ به ظاهر دوست داشتني
و در این پایان جشن آتش می گیریم که به همگی اثبات کنیم که به آخر رسیده ایم
* آتشی برای پایان احساساتی نوباوه*