گاه چنان دلم میگیرد که تاب و توان فریاد هم ندارم ...
گاه چنان آرزوی مرگ می کنم که فرصت لحظه ای نفس کشیدن را نیز می خواهم از خود بگیرم ...
گاه چنان حقیقت زندگی تلخ می شود که گریه هم ارضا ام نمی کند ...
و گاه خود چندان نچسب و تلخ خواهم شد كه ...
در این دنیا که آن چه داری و برای بدست آوردنش سال ها تلاش کردی آن چه نیست که می خواستی و این جاست که شکست را حس می کنی ...
و چه حس بدی است وقتی این چنین زمین می خوری و دیگر قادر به بلند شدن نیستی .... گاها تنهايي براي بلند شدن و این پایان توست...
پايان روزگار ِ به ظاهر دوست داشتني
و در این پایان جشن آتش می گیریم که به همگی اثبات کنیم که به آخر رسیده ایم
* آتشی برای پایان احساساتی نوباوه*
گاه آنقدر از خودم متنفر میشوم که دوست دارم با سرم دیوار را خورد کنم
پاسخحذفو برایم مهم نیست چه بلای سر سرم میاید.
دیوار محدودیت ها ، سنت های دست و پا گیر...
سلام . در ارتباط با اجرای نمایشنامه پالتوی خیس ، حرفی نیست قابل شما را ندارد . برای هماهنگیهای بعدی این شماره های تماس من هستند .
پاسخحذف09163114386
09393114386
سید صادق فاضلی
دل تنگی هایت آشناست.
پاسخحذفاینجا خوبه :)
دوست داشتی بیا پذیرایم.
یادم رفت بگم تصویر ِ تاثیر برانگیزیه!
پاسخحذفدوسش دارم.
خاك تو سرت به اين زودي خودتو باختي!! بيا عزيزم بيا بغل عمو گي گي نكن درستت ميكنم اره خودم!!ولي دهنت سرويس چرا زود زود پر پر ميشي از بغلت كه رد ميشي بوي سگ ميدي
پاسخحذف@ني ني : به چه عجب از اين ورا
پاسخحذفمنت گذاشتي خانم مي گفتي گاوي گوسفندي ....
عكس هم تو رو دوست داره :دي
@استاد فاضلي : ممنون استاد
@ناشناس : !! حالتون انگار خوب نيست شما