۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

بي خوابي



مثل اينكه امشب هم قهوه من را بيدار نگه داشته
4 روز است خوابم نبرده
و الان دو ساعت از روز پنجمم مي گذرد
ثانيه ها مي تپند به جاي نبضم
و
بي خوابي مغزم را مي خورد
لطفا مرا با خود به روياهات ببريد
*
بانوي نوشت : چند روزه ذهنم و جسمم و روحم درگير زندگيمه ، از اين طرف به اون طرف، حالا هم بي خوابي زده به سرم ، از اون بي خوابي هاي آل پاچينويي تو بي خوابي کريستوفر نولان! ساعت 5 و نيمه ، با اين كه گزارش هامو تنظيم كردم و "اصول كارگرداني" احمد دامود و تموم كردم باز گوسفند يك ميليونيم رد مي شه و من بيدارم
قهوه ي مانده ته فنجونم سرد شده و حال و حوصله ي درست كردن ِ يه قوه ترك ِ ديگه رو ندارم ،مي دانم فردا روز ِ دوست نداشتني ِ خواهد بود.
دلتنگ نوشت : خوب دلم تنگ مي شه برات
عكس نوشت : دلش مي خواد بره عكاسي ، اما كو وقت
اندر احوالات استراحت : استراحت اصلا چي هست ؟

۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

هم خوابه



ديشب هم خوابه ام رفته بود
باكرگي ام درد چندش آور طهارتي است كه از دست خواهد رفت
و ابليس خواهد مرد در من
هم خوابه ام امشب رفته
و من تنهايم
*
بانو نوشت:دلم پر است ، نزديك نشويد ، لبريز مي شوم ......... كلافگي و خستگي و فشار كاري وقتي واسه نوشتن واسم نذاشته اما عهد كرده ام بيشتر قلم برانم بر كاغذ.
دوست نوشت‌: فاحشه ي باكره را مسدود كرده اند ، كجا فرياد زند درد هايش را ؟
چرا نوشت : چرا هنوز خيلي ها فرق مينيمال و داستانك را نمي دانند ، ترجمه هاي ناهمگن !!
انزجار نوشت : از خبرگزاري فارس بيزارم با اين ديد شهوت پرستانه و منحرفشان !! ايستگاه اتوبوس وليعصر! نماد فراماسونري!!!!!!!
شازده كوچولو نوشت : آدم وقتی اجازه داد اهلیش کنن، بفهمی نفهمی خودش رو به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

سالگرد ِ يك جسد



به سالگردي نزديگ مي شوم كه انگار بوي مرگ مي دهد ، بوي مدفون شدن
بوي تعفن
بوي رنگ پريدگي هاي غم
شايد حتي بوي اسهال خوني
امروز احساس مي كنم چقدر بينوا خواهم ماند ، چه بي تكيه گاه
و نخواهم بخشيد مسبب ِ اين تنهايي را
*
بانو نوشت : حالم خيلي بده ، كاش مي دونستم چي شده توي زندگيم چه خبره ، چي غلطه ! شايد اساسا آفرينشم غلطه !!
براي "تو" نوشت : دوستت دارم حتي اگر باور نكني
براي "او" نوشت : از " او" ، خاطراتت ، نامت ، يادت ، همه ي سلول سلول وجودت بيزارم
از زبان حلقه نوشت : من را ترك نكن بگذار زينت دستانت باشم
نصيحت نوشت: حتي گاهي آغوشي كه توشي باورت نداره

هيـــــــــــچ

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

دوست داشتم ......باشم



دوست داشتم شاعر باشم
تو را بسرايم
يا شايد نقاش
و تو را از ميان رنگ ها بيرون كشم
شايد گلفروش
كه تورا بچينم براي گلدان سفيد ِ روي ميز
دوست داشتم بازيگر باشم
در پس ِ نقابم عاشقت شوم
عتيقه فروش مي شوم گاهي
تو را از ميان خاك مي يابم و آنقدر گران مي فروشمت تا كسي نخرد
..
بس هوشمندانه بود اگر مي دانستم چه مي خواهم بشوم
*
بانو نوشت : به خودم قول دادم دوباره با دفتر و قلم و جملاتم آشتي كنم ، از نو مي نويسم .
دل نوشت : شما يادتان نخواهد آمد ... قديما وقتي گريه مي كرديم دلمون سبك مي شد .
براي دوست نوشت : چه بي معرفت شدند دوستان ! حتي سري به دل ِ خاك خورده نمي زنند
استعاره نوشت ( جنبش نوشت ) : پرنده ای که نداند آزادی چیست ، از باز ماندنِ درِ قفسش ، سرما می خورد >> ( ليلا كرد بچه )

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

شــــــــکســـــــ ت



گاه چنان دلم میگیرد که تاب و توان فریاد هم ندارم ...
گاه چنان آرزوی مرگ می کنم که فرصت لحظه ای نفس کشیدن را نیز می خواهم از خود بگیرم ...
گاه چنان حقیقت زندگی تلخ می شود که گریه هم ارضا ام نمی کند ...
و گاه خود چندان نچسب و تلخ خواهم شد كه ...
در این دنیا که آن چه داری و برای بدست آوردنش سال ها تلاش کردی آن چه نیست که می خواستی و این جاست که شکست را حس می کنی ...
و چه حس بدی است وقتی این چنین زمین می خوری و دیگر قادر به بلند شدن نیستی .... گاها تنهايي براي بلند شدن و این پایان توست...
پايان روزگار ِ به ظاهر دوست داشتني
و در این پایان جشن آتش می گیریم که به همگی اثبات کنیم که به آخر رسیده ایم
* آتشی برای پایان احساساتی نوباوه*

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

"اگر در خواب می دیدم غم و رنج جدایی را/ به دل هرگز نمی دادم خیال آشنایی را"

می خواستم خاطره ای بنویسم...
اما باد تندی آمد و با خودشان بردشان حالا باید صبر کنم تا اتفاقی دیگر که از پی آن خاطرهای خوش نقش و نگار رخ بنماید...
اما چقدر باید به انتظار نشست....چندین ماه؟!... نقش خاطره ای خوش در دل و جانم کی دوباره می زند؟....
همه ی ترسم از آن است که پلیدی ها یی که احاطه مان کردند فرصت خاطرات زیبا را از ما بگیرند و هر آنچه خاطره است به جای خنده های معصومانه ی تو در چشمانت دانه های اشک بچیند...
ترس من از هراسناکی دنیاست که تو هنوز فرصت رویارویی با آن را کاملا نیافته ای ....
آدم های رنگارنگی در زندگی ام می آیند و می روند از همه ی این رنگ ها تنها اویی که سیاه پوشیده است در خاطرم مانده و آن سیاهی برایم مفهوم روشنایی داشت....و آن روشنایی تویی..... .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای محبت را برایت تکرار کند.... و خوشحالم که الفبای مهربانی را از کسی آموختم که خود نیاز به آموزش داشت ... پس با هم آموختیم دوستی را.
امشب پرنده ی دلم بر فراز کدام بام پرواز می کند... کاش گاهی هم می دانستی روزهایم بی سکوتت چه سوت و کور خواهند شد...
*
کاش می دانستی که چشمانم مدت ها حریری از شبنم اشک بر روی خود کشیده اند تا پس از رفتنت دنیا را همیشه تار ببیند ...
کاش می دانستی که چگونه سرگردان کوچه پس کوچه های تنهایی شده بودم و لبانم سال ها بود لبخند را فراموش کرده بود گویا که پیش از این هیچ گاه بر روی دنیا نخندیده بود اما تو آمدی و مفهوم لبخند را به من فهماندی ....
پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز بر آنم که در کنار خاطراتت لنگر اندازم و بادبان برچینم و به خلوت لنگرگاهت درآیم ...
با چشمانت حرف ها زدم و آموختم که ما قاصدکی هستیم معلق در فضا... و همچنان سرگردانیم ...
حرف هایم بسیار است..... بسیار اما قلمم توان نگارش ندارد و من تنها با قلمی بی جوهر اینجا نشسته ام و سرود مرگ سر می دهم ...
شاید بار دیگری نباشد و شاید همدیگر را ندیدیم ....شاید مجبور شدیم بی خداحافظی از هم جدا شویم اما دوست دارم بدانی که.... هیچ ... ندانسته بروی کم هراس تر است
*
بانو نوشت : نمی دونم چِم شده ! تغییراتی در زندگی لازم است و من چه بسیار از آن ها دور ام !
دلتنگ نوشت : عجیب دلم برای عکاسی تنگ شده ، کاش می توانست ثبت کند لحظه ها را لنز ِ شکسته ی دوربینم
قصار نوشت : " و کلماتی که درد می کنند . "
فاحشه نوشت : شاید بنویسد این روزهای تلخ

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

نبض میلادت

هنوز قلبم شماره می زند
هنوز
نبض میلادت می زند
چیزی نمانده به تو
اما من همچنان بی قرارم
روزها پشت ِ هم در گذرند و دستانم بر قلم خط می خورند تا بنویسد حسی برای میلادت
بیا
نبض میلادت می زند
و تمنا کرده ام از ابرهای بهاری که فردا میلادت باشد تا من نیز متولد شوم
نبض میلادت می زند
به شماره افتاده دلم
تپش تپش هایش را می شنوی ؟
دستانم خالی است هیچ چیز ندارم که هدیه ات کنم
جز دلی که پیشتر از آن تو شد
نبض میلادت می زند

*
تولدت نوشت : میلاذت مبارک بهترینم ، برای آنچه را آرزو می کنم که می دانی << ستاره ی کم نور بتاب
بانو نوشت : روحیه ام خیلی بهتر شده ، شادم چون تو با منی ، از نظر جسمی اما خوب نیستم خیلی
پی نوشت : حقیقت داره دلتنگی
قصار نوشت : خاطراتت «آدم ربا» دارن. که من هميشه از قطب مثبتش جذبش ميشم