۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

the secret



به ديدنت مي آيم تا ياسهاي خانه ات را به تماشاي سکوت شبانه هايم ،مهمان کنم
که با نفس ِ تو ،لمس تپش هاي عشق ،خواستني تر است.
شکوه نخواهم کرد؛؛ نه از نا مردمي ها و نه از گم شدن ها.
مي خواهم برايت از تولدي دوباره بگويم.
از طلوعي که به هيچ غروبي پيوند نخواهد خورد.
مي خواهم نشاني سبز ترين باغ را در گوش تو زمزمه کنم
و تو قول مي دهي که اين راز بزرگ بين حس من و ذهن تو مي ماند.
*
حس نوشت : رقصم گرفته بود...مثل درختكي در باد / آنجا كسي نبود غير از من و خيال و تنـــــهـــــــــــــــايي
نصيحت نوشت : قلكت را آنقدر بايد از عاطفه لبريز كني ، كه اگر روزگاري افتاد و شــــــــــكست ... همه جا را پر كند عطر ِ " او "
بانو نوشت : خسته ام اما اميدوار ، مي دانم چون مي خواهم ، مي توانم!
تبليغات نوشت : تماشاچي محكوم به اعدام >> به زودي در سراسر ِ ايران :وينك ( اعتماد به نفس و داريد !)



۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

ماهي كوچك من


باز سال نو تا دقايق ديگري نزديك مي شود ...باز روز ها يكي پس از ديگري ورق خوردند
امسال نيز باز بوي عــــــــــــيـــــــــــد نمي آيد
عيد ....سال نو......عيد
همه از تازگي مي گويند ، از بوي خوش شيريني و از پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها ..از هفت سين ، از نوروز ، از ماهي كوچك سفره هاشان ..! اما آه
اما چه كسي مي داند كه ماهي كوچك من ديروز مُرد
او را خاك كرده ام بر سر كوچه ي دلتنگي
ماهي مرده ام امروز تنهاي تنهاست
همه سال را نو مي كنند بي آنكه بدانند ماهي ام چه دلتنگ خوابيده براي هميشه
ماهي كوچك من ، ماهي كوچك من ....سال نو امسالت تبريك
اي كاش در سفره ام اين سال تو مي چرخيدي
كاش مي دانستند كه دغدغه ي امسال من با مرگ تو آغاز مي شود ، كاش سفر نمي كردي اين دقايق....بي من
هفت سين امسال را مي چينم
همه را همچون سال هاي گذشته ...تخم مرغ رنگ شده ام را مي گذارم در كنار سفره در پس ُتنگ كوچك َتنگت
اما چيزي در ميان سفره ام خالي است
گويي كسي را در ميان مي خواهم اما فرسنگ ها از من دور است
ماهي كوچك من ...ماهي سرخم...... امروز با آغوشي باز و چشماني گريان خواهان چرخش هايت هستم
ماهي ها هميشه تنهان .....هميشه تنها فرياد بر مي آورند، دهنشونو باز و بسته مي كنن ، اما كسي صداشونو نمي شنونه ، گوي بوسه مي زنند بي باز خواستي از قطرات آبي آب ،گاه گاهي گريه مي كنن اما كسي اشكا شونو نمي بينه
خدا هم ماهي كوچولو هاي قرمز رو فراموش كرده ... رهاشون كرده
فقط به دنيا آوردتشون تا شايد لحظه اي سر سفره ي هفت سينمان، سفره اي كه آرزوي بهترين ها را براي هم داريم چرخي بزنه
ماهي ام چرا چشم هاي كوچكت باز مانده ؟ ؟
چرا شدي شبيه ماهي هاي فريز شده ي ويترين ماهي فروشا كه نگاهشون حسي نداره؟ ؟
ماهي چرا باله هايت تكان نمي خورند؟ از پشت تنگ برايم دست تكان بده ماهي ام
چقدر يخي ماهي ام ! آتيش قلبت كو؟
خوب كه نگاه مي كنم تنها كور سويي از روشني مي بينم مثل كبريتي كه رو به زوال مي ره ... ديگه اخر سوختنشه
اون همه عشق رو به كي بخشيدي ؟ سر سفره ي هفت سين چه كسي چرخ مي زدي كه چنين سردت كرد؟؟
اما یه روزی .... وقتی دیگه نیستي....امروز .. سکوتت فریاده واسه همه .... اندازه اشکایی که ریختی رو مزارت آب میريزم كه بدوني چقدر دوستت دارم
ماهي كوچولوي من نوروزت مبارك
*
پس نوشت‌: مطلب : آرشيو 87 - هر چند خيلي هم بي ربط به حال و هواي الآن نيست .
بانو نوشت: "عــــــــيد و امسال عــــيدي نداريم ، به جاي ....! " >> اين همه شهيد داديم توقع نداريد كه جشن و سور و شادي به پا كنيم!!
عمو مهدي نوشت : جات چقدر خاليه امسال عمو مهدي عزيزم . :(

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

بيا ره توشه برداريم ...



" كسي گفت بيا مرگ را آرزو كنيم
چرا كه كسي چنين آرزويي ندارد
به گمانم براي يكبار هم كه شده
آرزويم بر آورده شود اين بار ....
*
هزار آسمان بلند
اگر به جان اين زمين تنها كني
آغوشت آبي نمي شود
كوتاه بيا
كودكيهايم را بغل كن
كه ما بسيار بزرگ شده ايم. "
*
بانو نوشت : "آي آدم ها .." چقدر تنهايي زيباست و بس محزون
چهارشنبه سوري نوشت : مي سوزيم يا مي سوريم ؟
دلنوشته : رفتم تقويم رو نگاه كنم ، ديدم تقويم داره بهم فحش مي ده ، ميگه 2255 روز گذشته ، نمي خواهي بيخيال بشي !! گويي دل جواب ِ رد به سينه ي تقويم مي كوبد.
نصيحت نوشت : دوست من بخواب و آنگاه خواهي ديد ...که رويا همه ي حقيقت است .

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

آرزو و نرسيدن


بي قراري مکن
به زودي در يک روز آفتابي
که از نظر پروانه ها تصادفي چهار شنبه است
آسمان پيراهن آبي اش را مي پوشد
و ديگر هرگز عريان نمي شود.
آن روز تو به آرزويت خواهي رسيد
و من که آرزويم رسيدن تو به آزويت است
بر آورده مي شود .

*
بانو نوشت : دلم خيلي هواتو كرده، كاش صدايي ، نسيمي ، قاصدكي مي آمد ز سوي تو
دوست نوشت : مرسي از همه ي دوستايي كه سر مي زنند و جوياي حال اند و مرسي از پر مشغله ها( شايد هم بي معرفت ها) يي كه سر نمي زنند
پنگول نوشت : هنوز دلم بابا برديا مي خواد ! باباشو اضافه كردم چون بابا شده :دي

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

آدم برفی من بمان



امروز پس از مدت ها دانه هاي ريز برف نويد آمدنت را دادند.
يك سالي است كه به انتظارت نشسته ام
و ساخت آدم برفي كوچكي سهم من يك ساعت پس از بارش اين برف
و همان روز كه تو را ساختم شيفته ات شدم
تو مي گفتي :
برف كه مي آيد آدم ها دو دسته مي شوند
بعضي ها تنها تر از تنها مي شوند ...تنها قدم مي زنند ، تنها رد پا مي گذارند و تنها مي روند
و برخي ديگر مهربان تر...با آغوشي گشوده تر .... وحرارت عشقشان برف ها را ذوب مي كند.
آدم برفي عزيز برف هاي روي تنت را مي تكانم گويي برفي شده اي
تو خوبي....خوب تر از همه ي آدم برفي هايي كه دور و برم ديدم حتي خوب تر از همه ي آدم برفي هاي دنيا....چون تو آدم برفي مني
او شال گردنش را به آدم برفي هديه مي كند و من قلبم را ....من خون گرم به رگ هاي آدم برفي خواهم رساند تا بفهمد با حرارت عشق آب شدن با حرارت آفتاب مرده ي زمستان تفاوت دارد.
آدم برفي ام قلب من براي تو مي تپد و هر شب روياهاي برفي مي بينم.
فرداي آن روز برفي ...بي او
چيزي كه از آدم برفي ديروزم به جا مانده تنها هويجي او يك شال گردن و چند دكمه
بي خداحافظي كجا؟.....قلبم را كجا ....سكوت مي كنم ....او يادم داد سكوت كنم.
آنان مي گفتند مرحوم شده اي
اما من مي دانم كه رفتي اما باز خواهي گشت ...دستان يخ زده ام اين را به من فهماندند.
بيچاره آدم برفي كه برف هايش زود آب مي شود
و به طعنه مي گويد : خوشبختم
و حيف آب تو را برد
زمستان كه بيايد تو باز مي گردي از سفر فصل ها و باز تو را در آغوش مي كشم...باز راز دل باتو مي گويم
"آدم برفي ام دوستت دارم."
*
پي نوشت :
آدم برفي خسيس بود
تا ميانه ي تابستان ماند
قلب گداخته ي من
درونش مي تپيد و پنهان بود و
او عاشقانه مقاومت مي كرد.
دلخور نوشت: يه عده بايد ياد بگيرن خفه شدن خيلي خوبه !
بانو نوشت :.... چي بگم به تو كه فقط نام ِ عاشق رو يدك مي كشي!

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

نيمكت دو نفره



جا خوش مي كنم بر روي نيمكت دو نفره
حرف هايم را كنار ِ خود مي نشانم
همه ي آنهايي كه از ترس دلگير شدن نگفته ام
هنوز دو دلم ....اين حرف هاي من است! شك دارم
نامه هايي دارم براي "او"
برگشت خورده از پست خانه
من تا نزديك ترين اداره ي پست شلنگ تخته اندازان مي روم
تو بمان و حرف هايم بر اين نيمكت ي چوبي دو نفره
*
من تنهايم
روي اين نيمكت ِ خاك گرفته ي پارك
همه ي دنيايم
تا انتهاي اين نيمكت
و تو در اوج
كاش اندكي كمتر بودي تا حالا .
آنطرف نيمكت نشسته بودي
*
"بانو" نوشت : دلم نمي خواست آپ كنم ، نوشتنم نمي آد قلمم باز جوهر تموم كرده
مناسبت نوشت : گويا روزِ عشاق نزديك ِ !! كادو چي مي دي چي مي گيري:دي
" او" نوشت : كاش بودي تا ...! سكوت مي كنم چون تو گفتي زيباست و پر صداتر از صد فرياد
پي نوشت : تقليد كار ِ بدي ِ مگه نه!؟ پس از من تقليد نكن!( قابل ِ توجه ِ عده اي خاص)
نصيحت نوشت : بزرگترین پند زندگی این است كه گاهی احمق ها هم درست می گویند !
دلهره نوشت : آقا اين پنگول چش شده ؟‌:( من برديا مي خوام

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

اشك هاي بي نشاني



گريه كه كردي
آرام آرام دفتر خاطراتت خيس مي شد.
نقش چكه چكه هاي اشك
يادگاري مي شد بر كاغذهاي كاهي ِ دل ِ من

و حال كه سال هاست مي گذرد از نبود ِ تو اي " او " ي دوست داشتني ِ من ....
نشان اشك هايت را از كاغذ پوسيده مي گيرم.
*
براي " او" نوشت : دلم براي صدايت عجيب تنگ شده .
پي نوشت : تقليد كار ِ بدي ِ مگه نه!؟ پس از من تقليد نكن!
*
بانوي غم
88.10.30