۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه

قاتل



به اتاق كارم مي آيند...
قلمم را بر دست مي گيرند ....
و
كاغذ سفيد زندگي ام را خط خطي مي كنند
نوشته ها وآدم ها وحسم را خط مي زنند
*
احساساتم بر شعر روانه و از قلبم مي تپد
قلم را بر مي دارند و
بر قلبم مي كوبند....
.
.
.
بر مزارم جوانه اي خواهد روئيد !
90.08.20
*
بانو نوشت : اون آدمايي كه لياقت صندليشونو ندارن ، فراموش كردن گاهي بايد از غرور دست بردارند ...
اين دنياي كثيف و اين ذهن هاي منحرف حتي نمي گذارد خيال كنيم مي توانيم دوست بداريم
خيال كنيم مي توانيم دستانمان را دور هم حلقه كنيم و كارهاي بزرگ بكنيم
بوسه مي زنم بر لبان آدمك هاي خيالم ، مي دانم دفتر شعرم را هم پاره كني ، لبانم طلب بوسه اي ديگر مي كند در رويا ....
" براي كشتن من ... يه ارتش كمه "
پي نوشت : در راستاي تحريك آقايون از شعر " بوسه "
تگ نوشت : امروز 11/11/11 ِ :دي ...اينم بلاگ نويسي من تو اين روز : 11elevenlive#

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

بوسه



صدايم را مي شنوي
تو را مي خوانم
با لب هاي بسته
.
.
.
لبانت را بر لبانم بگذار
شايد اين بار كليد اين قفل لبان تو باشد
*
بانوي غم
15 ابان 90
*
بانو نوشت : بعضي از آدما شايستگي صندلي اي كه روش نشستن رو ندارن.
ختگي نوشت : درد هام از شمارش خارج شدند.

۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه

باران مرا زنده مي كند



باران مي بارد
....
همه از باران و هواي دو نفره و دستاني در هم و آغوشي يكسان
خط خطي مي كنند مشق شب هايشان را
من اما از چشمانت مي نويسم كه با سوز باران به سوز مي افتد
و از دل گرفته ي آسمان ابري مي شود
چقدر اين روزها و شب ها دلگيرند
و چقدر تو از من دوري

90.08.6
*
بانو نوشت : روز سردي بود ...سرد و خيس ...بي چتر امروز را سر كردم ...چترم را به دور خواهم انداخت باران مرا زنده مي كند
قصار نوشت : " شاعر از باران مگو ، ببار "

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

چكه ....



باز قطره قطره
چكه چكه
مي بارد اشك هايش
از آسمان
" تو" كفش هايت را مي پوشاني مبادا
هم رنگ خاك شوند
و من دستانم را باز مي كنم
.
او براي خوشبختي ما مي گريد ....
*
بانو نوشت: خوشحالم باز روزهاي باروني ..حال ِ منو خوب مي كنن ...باز نم گرفته خاك كوچه و دلم اما پرسه مي زند در باد و باران
خستگي نوشت : فشاري كاري داره خفه ام مي كنه ، تحملم داره تموم مي شه ، اميدوارم روزاي خوبي بشن آخراي ماه ...
نيمه نوشت : چرا 15 ام نمي آيد ؟!؟!

۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

باد مرا با خود برد





" تو " دستانم را مي گيري
مرا در خيابان هاي پر وهم شهر مي گرداني
ساعت درست 11 و نيم نيمه شب است
بزم شام عروسي به پايان رسيده
و ما قدم زنان همگام سوز سرد پائيز شده ايم
اما
باد مرا با خود برد
بي آنكه بوسه اي گرمي لبانت را به رخم بكشد
*
90.07.15

بانو نوشت : انگار از نو متولد شده ام ...انرژي تازه گرفتم براي كارهاي بزرگ
نيمه نوشت : هوا رو به سردي مي رود و عطر روزهاي دي ماه را برايم مي اورد ...

۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

لمس انگشتانت



انگشتان گره كرده ات دستمانم را از آن خود مي كند
اما در دلت تشويش رويايي ديگر جوانه مي زند
و من
گيج و سر درگم
مي خندم به خود
...
و بازي چشمان و نگاهت ...
مرا بيشتر چشم انتظار بوسه اي مگذار
*
بانو نوشت : غمگينم ...غمگين مرگ يك پرنده ي سفيد بال ... ! نهال ...يادت جوانه مي زند...رشد مي كند در من و نهالي دوباره سر بر مي آورد از خاك
دروغ نوشت : ديگه نمي دونم چي راسته چي درو ...حتي خودم شدم تصوري دروغي در خودم
حس نوشت : چقدر احساسات آدمي چيز عجيبي است !!! هنوز حس هاي شناخته نشده اي در من هست ...مرا كشف كن.
نيمه نوشت: چرا نيمه ي ماه از راه نمي رسد !؟!؟ من ياد خاطراتم زودتر از موعد زنده شده !

۱۳۹۰ مهر ۵, سه‌شنبه

خون درد

خون پر رنگي لخته شده ... دفع مي شود
بر سفيدي كاسه ي توالت !!
.
تو به گمانت باز درد ماهانه ام روانه مي شود
و
من اما
پريود روحي ام !
*
بانو نوشت : هر روز درد ...... پاره پاره شده ، و هر شب چشمانم شب اداري !!
قصار نوشت : برای بند آوردن خونریزی روح هیچ بخیه و چسبی کار ساز نیست یک تیغ نه چندان کند با یک رگ معجزه می کند حتی اگر شاهرگی در کار نباشد.