۱۳۹۱ بهمن ۱۳, جمعه

دختری با طعم آبنبات


دیشب جنازه ی پنجاه و سومین آبنبات چوبی را
جایی در میان کتاب هایم رها کردم

نبودنت مرا به چه قتل هایی وا می دارد .
× بانوی غم ×
دی ماه 91
*
سعدی نوشت : هنوز  دیده به دیدارت آرزومند است
ولنتاین نوشت : ولنتاین ِ کوفتـــــ ی چقدر نزدیک ِ
بانو نوشت : من دارم عاشق ِ این فصل ِ سرد می شم یه جورایی 

۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

Hair Texture...


موهای بافته ام
تنها دلیل دلتنگی های امروزم نیست 
اما
دستانت که نیست 
تا میان موهایم زیگزاگ قدم بزند 
دلتنگ می شوم
91.10.29 
× بانو ×
*
بانو نوشت : گاهی وقت ها صبر چیز ِ خوبی است .... ماه ها صبر کنی تا بفهمی نباید صبر می کردی !
پیوست نوشت : از ظاهر نمایی ، مظلوم نمایی بیزارم ...اما بیش از این دو از فداکاری های بیجا !!

۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

how important I am


بوسه های بی هوایم
بر لیوان های نیم خورده ی قهوه ات
...
تلخ ننوش 


 × بانوی غم ×
91.10.19
*
بانو نوشت : این روزا همه چی اونقدر عجیب می گذره که نمی دونم خوبن یا بد اند ! بعضی روزا همه چی به شدت خوب پیش می ره و بعضی روزها ....  چیزی که واضح ِ اینه که کار و صبح زود بیدار شدن ها به انگیزه ی تموم شدن ِ این روزهای ِ دلتنگی یه جورایی خوب ِ 
آهنگ نوشت : نشود فاش ِ کســـی آن چه میان ِ من و توست

۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

91.10.15


قصه ی هر شبم
 نیمه های شب پاورچین پاورچین
آشپزخانه ای است سرد و نیمه روشن
و کتری برقی ِ بینوایی که از خواب بیدار می شود
تا من از بیخوابی ِ نبودنت
به نسکافه ها پناه ببرم

~ بانــو ~
91.10.15
*
بانو نوشت : 15 ام دی ماه لعنتی ترین روز ِ دنیاست ! چرا امشب تمام نمی شود !
تاسف نوشت : اینکه آدم هایی که براشون ارزش قائلی یه تلفن ِ ساده رو جواب نمی دن نا امید کننده است ...

۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

دلتنگی ِ برفی


فردا صبح
تلفنم را به صدا در بیار
گوله ای برف از آنور ِ گوشی به سویم پرتاب کن
سردم شده
این زمستان ِ پیش از موعد آغوش ِ تو را می خواند
91.09.25
× بانو ×
*
بانو نوشت : شب ِ یلدا نزدیک ِ و من برای تمام شدنت روزهای سخت ِ پاییزی ثانیه شماری می کنم ...
برف نوشت : آرزو می کنم برف نیاد ... من ِ تنها به سایه ات برف پرتاب نمی کنم !

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

عروسک ِ خیالی


 امروز یه بارون ِ عجیبی از آسمون می بارید ، تند تر و تند تر می شد مدام ... و من تو خیابون های شهرک ِ غرب گیج می زدم و آدرسی که باید می رفتم رو پیدا نمی کردم ...خیس ِ آب ... با یه دلستر ِ سرد ِ بی طعم و رژ ِ قرمز احساسی که می بود .
وقتی تا دیر ترین ساعتی که می شد بیرون بودم و بلاخره تلفن های مکرر مجبورم کرد بیام خونه با یه دسته گل ِ بزرگ ِ رز و نرگس تو اتاقم مواجه شدم و آشنایی که بیش از هر موقعی غریبه بود برام !
هر چی ساعت می گذشت و حرف های آدم بزرگ ها جدی تر می شد بیشتر یاد ِ روزهای کودکی ام می افتادم ، انگار همین دیروز بود که مادر ِ عروسکی شده بودم که هیچ گاه مو نداشت !
غریبه مرا به خلوتی می خواند و من عروسک ِ خیالی ام رو هر چه محکم تر در دستانم می فشردم ... حرف های تکراری و ابراز علاقه های یکنواخت ... ! و من و عروسک ِ خیالی ام که در خیالمان در گردش بودیم .
خانه از حضور ِ آشنایش خالی می شود و من در حال شستن ِ خیالاتم فنجان های قهوه  در حال خیس خوردن !
حضور ِ غریبه ات برایم آشنا تر است ...
16 آذر 91
بانوی غم
photo by Me 
*
بانو نوشت : اصلن احساس ِ لذت بخشی نیست این امــر ِ به ظاهر خیر !
برای دشمن نوشت : من که شما رو دشمن نمی دونستم ، امضا از روز ِ اول شدم دشمنتون ! از روز ِ اول نگاهی بهم کردید که انگاری جذامی ای فراری ام !!! هر چند جذامی بودن شرف داره به هزار هزار بیماری ِ روحی که خیلی هاتون دارید ! مطمئنم می دونید دقیقا با شمام ! اون چیزی که من و از پا در می اره اون چیزی نیست که دارید می رید سمتش ... ریشه ها به چیز ِ دیگه است !!! انسانیت چیز ِ خوبی است !
گنگ نوشت : به زودی می نویسمش ...

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

خالــــ ی

خالی تر و خالی تر می شود ...
وقتی در میان ِ زمین و هوا بمانی ...
خون سرازیر می شود ...
عمیق تر ...
انگار تاب نمی آورد دلتنگی ...
.

امشب حفره ای که در سینه ام خالی شده درد می کند...

بانوی غم 
11.09.91
*
بانو نوشت : بد ِ آدم ها خیلی به خودشون مطمئن باشن !!
محرم نوشت : امسال محرم بیش از اونی که فکرشو می کردم دلگیر ِ ...سرد ...خیس ... تاریک 
come over... just no ones Home ...