۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

دلتنگی ِ برفی


فردا صبح
تلفنم را به صدا در بیار
گوله ای برف از آنور ِ گوشی به سویم پرتاب کن
سردم شده
این زمستان ِ پیش از موعد آغوش ِ تو را می خواند
91.09.25
× بانو ×
*
بانو نوشت : شب ِ یلدا نزدیک ِ و من برای تمام شدنت روزهای سخت ِ پاییزی ثانیه شماری می کنم ...
برف نوشت : آرزو می کنم برف نیاد ... من ِ تنها به سایه ات برف پرتاب نمی کنم !

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

عروسک ِ خیالی


 امروز یه بارون ِ عجیبی از آسمون می بارید ، تند تر و تند تر می شد مدام ... و من تو خیابون های شهرک ِ غرب گیج می زدم و آدرسی که باید می رفتم رو پیدا نمی کردم ...خیس ِ آب ... با یه دلستر ِ سرد ِ بی طعم و رژ ِ قرمز احساسی که می بود .
وقتی تا دیر ترین ساعتی که می شد بیرون بودم و بلاخره تلفن های مکرر مجبورم کرد بیام خونه با یه دسته گل ِ بزرگ ِ رز و نرگس تو اتاقم مواجه شدم و آشنایی که بیش از هر موقعی غریبه بود برام !
هر چی ساعت می گذشت و حرف های آدم بزرگ ها جدی تر می شد بیشتر یاد ِ روزهای کودکی ام می افتادم ، انگار همین دیروز بود که مادر ِ عروسکی شده بودم که هیچ گاه مو نداشت !
غریبه مرا به خلوتی می خواند و من عروسک ِ خیالی ام رو هر چه محکم تر در دستانم می فشردم ... حرف های تکراری و ابراز علاقه های یکنواخت ... ! و من و عروسک ِ خیالی ام که در خیالمان در گردش بودیم .
خانه از حضور ِ آشنایش خالی می شود و من در حال شستن ِ خیالاتم فنجان های قهوه  در حال خیس خوردن !
حضور ِ غریبه ات برایم آشنا تر است ...
16 آذر 91
بانوی غم
photo by Me 
*
بانو نوشت : اصلن احساس ِ لذت بخشی نیست این امــر ِ به ظاهر خیر !
برای دشمن نوشت : من که شما رو دشمن نمی دونستم ، امضا از روز ِ اول شدم دشمنتون ! از روز ِ اول نگاهی بهم کردید که انگاری جذامی ای فراری ام !!! هر چند جذامی بودن شرف داره به هزار هزار بیماری ِ روحی که خیلی هاتون دارید ! مطمئنم می دونید دقیقا با شمام ! اون چیزی که من و از پا در می اره اون چیزی نیست که دارید می رید سمتش ... ریشه ها به چیز ِ دیگه است !!! انسانیت چیز ِ خوبی است !
گنگ نوشت : به زودی می نویسمش ...

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

خالــــ ی

خالی تر و خالی تر می شود ...
وقتی در میان ِ زمین و هوا بمانی ...
خون سرازیر می شود ...
عمیق تر ...
انگار تاب نمی آورد دلتنگی ...
.

امشب حفره ای که در سینه ام خالی شده درد می کند...

بانوی غم 
11.09.91
*
بانو نوشت : بد ِ آدم ها خیلی به خودشون مطمئن باشن !!
محرم نوشت : امسال محرم بیش از اونی که فکرشو می کردم دلگیر ِ ...سرد ...خیس ... تاریک 
come over... just no ones Home ...

۱۳۹۱ آذر ۴, شنبه

ink


به امید سال بالایی شدن دفتر مشق ام رو مث هر شب باز می کنم
مدادم رو می تراشم و سرمشق هایم را از نو می نویسم
دلتنگی را باید بیست بار تکرار کنم
تا شاید...
مدادم رو برای همیشه زمین می ذارم ،
 روان نویس قدیمی پدر بزرگ
و جوهری که به دستانم پس می دهد و
تکرار دلتنگی هایم 
آبان نوشت
بانو
*
بانو نوشت : در جوهر غلت می زنم ...
 

۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

شماره ای که نباید گرفت


توی ِ سینه ام یه حفره خالی شده از درد ِ نبودنش ... تلفن رو بر می دارم و بی اختیار شماره ی تویی رو می گیرم که نباید بگیرم و ازت می خوام بیایی ایستگاه ِ مترویی که یه آبشار داره ...
از زیر ِ آبشار وقتی رد می شم که دستات و گرفتم و دارم سعی می کنم بغضی که قبلن قورتش دادم و دوباره قورت بدم ؛ می ریم همون کافه ای که شاید یه روزی باید شماره ات رو می گرفتم ...
تو اینجا نشستی کنارم رو همون میزی ِ که باعث شد شماره ات رو بگیرم و داری نقاشی می کشی و قهوه ی ترک ت رو بدون تعارف بهم سر می کشی و من دارم خودم و با نوشته هام سرگرم می کنم و نسکافه ای که بهت تعارف نمی کنم با شیر و بی شکر!
هوا سرده درست مث ِ همون روزایی که شماره ات تو گوشیم زنده می شد ...  و بارون می زنه درست مث همون روزی که شماره ام تو گوشیت زنده می شد ... وهوا داره می ره به سمت روزایی که تو همین خیابون شماره هامون یکی شد ...
91.08.23
بانو
*
بانو نوشت : اینکه نشستی کنارم بی دلیل دارم برات نوشته هامو می خونم و با اینکه اصلن خوب نیستن گوش می دی و تایید می کنی یکی از دوست داشتنی ترین رخداد های زندگیم ِ که کم تکرار می شه .... ! شاید تو رویا 


۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

1- محرمانه ها

از 2727

از 2727

صداي تپش گلوله ها را مي شنوي؟

+500

اين سنگر نبودنت را تاب ندارد

+500

مهمات چشم هايم تمام شده

-2

ديگر نيروي كمكي نخواهند فرستاد

+500

پلك ها را اشك آور ها به تاراج برده اند

+500

تپش گلوله متوقف مي شود

از 2727

اين منطقه پاك سازي شده

بانو

91.08.15
*
بانو نوشت : اینکه گاهی دلمون می خواد بازی کنیم اونم با هم دیگه چیز ِ بدی نیست ! بلاخره باید تو بازی یکی حریف ِ آدم باشه که بشه پیروز شد ! ... تو پیروز ِ این نبرد باش
گنگ نوشت : این که خودتم نفهمی چی می نویسی حسی ِ که همیشه دوست دارم تجربه اش کنم ، اما بدبختی تهش بلاخره از حرفهای گنگ ِ خودم سر در می ارم.
دل گرفته نوشت : کاش به احترام ِ روزهای ِ گذشته ام .. کمی ارام تر .. 

۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

شیک ِ شکلاتی


دیشب آخرین کافه ی این شهــر ِ خاکستری را در زدم
رفتنت در را برایم گشود
این بار شیک ِ شکلاتی سفارش می دهم
و در انتظار ِ آغوشت نخواهم بود
تلخی رفتنت را به تلخی دانه های قهوه ای قهوه ترجیح می دهم
~ بانو ~
91.08.17
*
بانو نوشت : خیلی خسته ام اما من هنوز همون ِ زن ِ قوی ام که برای جنگیدن و زندگی و امید ساخته شدم ....
دوست نوشت : مترجم ها انسان های خوبی اند مخصوصا اگه سکوتت رو به حرف و به لبخند و گاهی به اشک ترجمه کنند ، بی راه ِ پس ، بی راه ِ پیش