۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

بيا ره توشه برداريم ...



" كسي گفت بيا مرگ را آرزو كنيم
چرا كه كسي چنين آرزويي ندارد
به گمانم براي يكبار هم كه شده
آرزويم بر آورده شود اين بار ....
*
هزار آسمان بلند
اگر به جان اين زمين تنها كني
آغوشت آبي نمي شود
كوتاه بيا
كودكيهايم را بغل كن
كه ما بسيار بزرگ شده ايم. "
*
بانو نوشت : "آي آدم ها .." چقدر تنهايي زيباست و بس محزون
چهارشنبه سوري نوشت : مي سوزيم يا مي سوريم ؟
دلنوشته : رفتم تقويم رو نگاه كنم ، ديدم تقويم داره بهم فحش مي ده ، ميگه 2255 روز گذشته ، نمي خواهي بيخيال بشي !! گويي دل جواب ِ رد به سينه ي تقويم مي كوبد.
نصيحت نوشت : دوست من بخواب و آنگاه خواهي ديد ...که رويا همه ي حقيقت است .

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

آرزو و نرسيدن


بي قراري مکن
به زودي در يک روز آفتابي
که از نظر پروانه ها تصادفي چهار شنبه است
آسمان پيراهن آبي اش را مي پوشد
و ديگر هرگز عريان نمي شود.
آن روز تو به آرزويت خواهي رسيد
و من که آرزويم رسيدن تو به آزويت است
بر آورده مي شود .

*
بانو نوشت : دلم خيلي هواتو كرده، كاش صدايي ، نسيمي ، قاصدكي مي آمد ز سوي تو
دوست نوشت : مرسي از همه ي دوستايي كه سر مي زنند و جوياي حال اند و مرسي از پر مشغله ها( شايد هم بي معرفت ها) يي كه سر نمي زنند
پنگول نوشت : هنوز دلم بابا برديا مي خواد ! باباشو اضافه كردم چون بابا شده :دي

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

آدم برفی من بمان



امروز پس از مدت ها دانه هاي ريز برف نويد آمدنت را دادند.
يك سالي است كه به انتظارت نشسته ام
و ساخت آدم برفي كوچكي سهم من يك ساعت پس از بارش اين برف
و همان روز كه تو را ساختم شيفته ات شدم
تو مي گفتي :
برف كه مي آيد آدم ها دو دسته مي شوند
بعضي ها تنها تر از تنها مي شوند ...تنها قدم مي زنند ، تنها رد پا مي گذارند و تنها مي روند
و برخي ديگر مهربان تر...با آغوشي گشوده تر .... وحرارت عشقشان برف ها را ذوب مي كند.
آدم برفي عزيز برف هاي روي تنت را مي تكانم گويي برفي شده اي
تو خوبي....خوب تر از همه ي آدم برفي هايي كه دور و برم ديدم حتي خوب تر از همه ي آدم برفي هاي دنيا....چون تو آدم برفي مني
او شال گردنش را به آدم برفي هديه مي كند و من قلبم را ....من خون گرم به رگ هاي آدم برفي خواهم رساند تا بفهمد با حرارت عشق آب شدن با حرارت آفتاب مرده ي زمستان تفاوت دارد.
آدم برفي ام قلب من براي تو مي تپد و هر شب روياهاي برفي مي بينم.
فرداي آن روز برفي ...بي او
چيزي كه از آدم برفي ديروزم به جا مانده تنها هويجي او يك شال گردن و چند دكمه
بي خداحافظي كجا؟.....قلبم را كجا ....سكوت مي كنم ....او يادم داد سكوت كنم.
آنان مي گفتند مرحوم شده اي
اما من مي دانم كه رفتي اما باز خواهي گشت ...دستان يخ زده ام اين را به من فهماندند.
بيچاره آدم برفي كه برف هايش زود آب مي شود
و به طعنه مي گويد : خوشبختم
و حيف آب تو را برد
زمستان كه بيايد تو باز مي گردي از سفر فصل ها و باز تو را در آغوش مي كشم...باز راز دل باتو مي گويم
"آدم برفي ام دوستت دارم."
*
پي نوشت :
آدم برفي خسيس بود
تا ميانه ي تابستان ماند
قلب گداخته ي من
درونش مي تپيد و پنهان بود و
او عاشقانه مقاومت مي كرد.
دلخور نوشت: يه عده بايد ياد بگيرن خفه شدن خيلي خوبه !
بانو نوشت :.... چي بگم به تو كه فقط نام ِ عاشق رو يدك مي كشي!

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

نيمكت دو نفره



جا خوش مي كنم بر روي نيمكت دو نفره
حرف هايم را كنار ِ خود مي نشانم
همه ي آنهايي كه از ترس دلگير شدن نگفته ام
هنوز دو دلم ....اين حرف هاي من است! شك دارم
نامه هايي دارم براي "او"
برگشت خورده از پست خانه
من تا نزديك ترين اداره ي پست شلنگ تخته اندازان مي روم
تو بمان و حرف هايم بر اين نيمكت ي چوبي دو نفره
*
من تنهايم
روي اين نيمكت ِ خاك گرفته ي پارك
همه ي دنيايم
تا انتهاي اين نيمكت
و تو در اوج
كاش اندكي كمتر بودي تا حالا .
آنطرف نيمكت نشسته بودي
*
"بانو" نوشت : دلم نمي خواست آپ كنم ، نوشتنم نمي آد قلمم باز جوهر تموم كرده
مناسبت نوشت : گويا روزِ عشاق نزديك ِ !! كادو چي مي دي چي مي گيري:دي
" او" نوشت : كاش بودي تا ...! سكوت مي كنم چون تو گفتي زيباست و پر صداتر از صد فرياد
پي نوشت : تقليد كار ِ بدي ِ مگه نه!؟ پس از من تقليد نكن!( قابل ِ توجه ِ عده اي خاص)
نصيحت نوشت : بزرگترین پند زندگی این است كه گاهی احمق ها هم درست می گویند !
دلهره نوشت : آقا اين پنگول چش شده ؟‌:( من برديا مي خوام

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

اشك هاي بي نشاني



گريه كه كردي
آرام آرام دفتر خاطراتت خيس مي شد.
نقش چكه چكه هاي اشك
يادگاري مي شد بر كاغذهاي كاهي ِ دل ِ من

و حال كه سال هاست مي گذرد از نبود ِ تو اي " او " ي دوست داشتني ِ من ....
نشان اشك هايت را از كاغذ پوسيده مي گيرم.
*
براي " او" نوشت : دلم براي صدايت عجيب تنگ شده .
پي نوشت : تقليد كار ِ بدي ِ مگه نه!؟ پس از من تقليد نكن!
*
بانوي غم
88.10.30

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

خواب مردگان



لالايي مي خواند و من ِ چشم انتظار را به خواب ابدي فرا مي خواند
ترسيدن از ترس نخوابم....! لالايي خواندن كه ترس را فراموش كنم ....ترس مردن.......ترس من اما از نبودن تو بود
تنهاي تنها كه باشم باز يادي با من است ...ياد كسي كه روزي با عشقش دنيا را ترك گفتم
صداي خش خش برگ هايي كه زير پايت ناله مي كردند .... و قتي تركم گفتي......گويي باز براي من لالايي اي بودند كه رفتنت را نبينم.......باز مرا به خواب خواندي
گوري كندند اما ...من بدون قبر اين جا به خواب فرو مي روم
تاريكي از در و ديوار اتاقم توي كاسه ي اندوهم مي چكد
كاسه گويي لبريز شده....و دوباره از ناكجا ، اين قصه ي بي آغاز و بي پايان شروع مي شود
قصه ي مرگ من
كلماتم بغض شدن توي گلوم.....بوي خاك مي دهم ....بوي مرگ
مات مي شوم .....گويي پرتابم مي كنند به دنياي خواب
اما
..............
روي عكس هاي گرد گرفته ي ديوار هاي عشق
پيش قحطي گل هاي پونه
به زير باران بهاري و در تقويم دل وعده داشتيم
اما
مرا خواب امروز با خود خواهد برد
به يادت جرعه اي مي نوشم
و با انعكاس نقره اي چشمانت، چشم مي بندم
جرعه اي از مرگ
......
براي " او " نوشت :
به رسم عاشق كشي آسماني
مرگ مرا در انتهاي نقطه اي قرار دادند ، تا براي رسيدن به آن كلمات را تا به انتها بخوانم
در اين لحظه كلمات به پايان رسيده اند و من خود مرده ام
اما چه بسيار مردگاني كه خود زنده خواهند شد روزي
چه فراوان رفتگاني كه شوق ماندن دارند و مي آيند ....باز خواهند گشت روزي
و چه كسي مي داند
شايد امشب ، شب ِ بيداري من باشد

بانو نوشت : چرا همه چيز هوار شده روي سرم ، چرا اينقدر ياد گذشته مي افتم ، چرا اينقدر دلم مي خواد چشمامو ببندم و ديگه باز نكنم ؟!
دلواپس نوشت : براي پاشويه نگرانم ، مي ترسم ديگه تبم رو پائين نياره پاشويه كردن هم !

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

طولاني ترين شب ِ نبود تو !



















روياي كوتاه يك شب با اميد فردا
و ديروز برايم ترا رقم زده
و امروز و همين امشب طولاني ترين شب ِ سال است بي تو و با حضور ِ تو
و حافظ نيز برايم فرياد مي زند عاشقي را
و تا سحر گاه خوابيدم ...يك خوابزده ي بيدار .... !
در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد
عشقها می میرند !!!
رنگ ها ، رنگ مي بازند و رنگ دگر می گیرند
و فقط تو مي ماني و من و كوله باري از خاطره
که چه شیرین و چه تلخ
دست نخورنده به جا می ماند
*
بانو نوشت : كم حوصله شدم و كلافه ! كاش اين سحرگاه نزديك زود بيايد و ......!!!!
براي " او " نوشت : امشب باز شب ِ يلدايي است ! طولاني تر از هر شب ِ يلدايي ، بي تو