۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

نفس كشيدن ممنوع


وقتي بالاي سرت پچ پچ مي كنند
مجبورت مي كنند روي تختي دراز بكشي
ماده ي بي هوشي در ميان رگ هايت تزريق مي شود
ميان خونت حسش مي كني......جاري مي شود....سرد در گرماي حياتت
آخرين صداهايي است كه مي شنوي
و كرخت .....بي حس .....بي حركت
و در نهايت بي هوش
درد ندارد ....اما با هر تكاني كه مي خوري ، خاطره اي دردناك تداعي مي شود
چراغي شش لامپ را مستقيم توي صورتت روشن مي كنند....كور مي شوي گويي
نمي داني چرا ياد لبخند شيرينش ناگهان جرقه زد
ياد آن عطر بوسه هاي پر مهرش بر گونه هايت
دلخوري ، كه چرا بيشتر از آن به يادشان نيفتادي
حس مي كني جلوي چشمانت را برفك گرفته....طعم قهوه ي تلخي كه هفته ها پيش نوشيدي اين بار تلخ تر مي شود...
و خلاء اي عجيب
گويي دوران بي هوشي به پايان رسيده
.....تو زنده مانده اي
اما
نه ....صدايي مي گويد :" نفس نكش ....صداي نفست مرا آزرده مي كند."
تصميمت را مي گيري
دوران بي هوشي انتخاب تو خواهد بود
.
مي ميري
بانوي غم
88.05.18

۱۳۸۸ مرداد ۱۵, پنجشنبه

غريبه ي آشنا




امروز فهميدم آنقدر بي ارزشي كه ديگر نبايد دوستت بدارم
امروز فهميدم آنقدر از من دوري كه ديگر نبايد سراغ دستانت را بگيرم
امروز فهميدم از رهگذرهايي كه هر روز بي مهابا از كنارم مي گذرند ،
و گاهي تنه اي مي زنند نيز ، غريبه تري
چقدر غريبي با من اي آشناي غريبه
امروز فهميدم
سالي است كه براي هيچ ، قلبم تپيدن سر گرفته . . .
و امروز فهميدم چه بي دليل عاشقت شدم
" هنوز هم غريب ترين چهره ، چهره اي است كه در آئينه مي بينم ."
*
بانوي غم
88.05.08
00:47 A.M

۱۳۸۸ مرداد ۹, جمعه

نجواي بي صدا



تمام روزهايم بوي دلتنگي مي دهد
پرسه مي زنم در ميان بي كسي ام
گويي باز تنها شدم
اما اين بار تنها تر از هميشه
گاه مي نويسم از بي وفايي تا فراموش نشود قلمي كه مي خواست از عشق بنويسد روزي
و اين روزگار تنها از بي وفايي سخن مي آورد.
تنها از رفتنت مي نويسم . . .
آسمان باريدن از سر گرفت . . .
تو گمان كردي رفتنت را بدرقه مي گويد. . . .
نمي دانستي مي بارد تا اشك هايم در ميان دستانش گم شود
گويي اشك هايم را بدرقه مي گويند. . .
براي همه ي گريه هاي نكرده ام اين شب دلتنگم . . .
گناه من اين است كه بي گناه دلتنگم . . . .
بي گناه لبانم نام تو را فرياد مي زنند
و بي گناه مجذوبم
و باز تو سكوت كردي
بانوي غم
88.05.08
00:45

۱۳۸۸ مرداد ۶, سه‌شنبه

وفاي خاطره



صف طويل اتوبوس ، صداي گاه و بي گاه بوقي
مرا از روياهاي دورم ، دورتر مي كند
چه شگفت انگيزند آدم ها!!
چه غريبند نفس ها !!
و چه پر فريادند سكوت ها !!
آرام آرام بي حس مي شوم در ميان دودهايي كه مرا در آغوش مي كشند . . .
حس زيبايي دارد گم شدن در ميان روياها . . .
به عبور گذر خاطره اي فكر مي كنم كه لنگان لنگان خود را از ميان صف اتوبوس به ذهن آشفته ي من رسانده. . .
خاطراتت از خودت وفادار تر است. . .
بي صدا گاهي سر مي زند
و
سوار بر اتوبوسي مي رود
بانوي غم
88.04.30

۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه

" تب " و ديگر هيچ



تــ نها نشسته ام ....
قهوه ي تلخم را مي نوشم
و سيگاري مي كشم
هيچ كس مرا به ياد نمي اورد
اين همه آدم
روي اين كهكشان به اين بزرگي
و
من
حتي
آرزوي كسي چون تو نيستم
بــ يراهه رفته بودي
آن روز
دستت را گرفتم و كشيدم
اما زين بعد همه ي عمر را به بيراهه رفتي
و ديگر هيچ اگر خوب باشد روزگارمان
صبحي طلوع كند و تو من نباشيم
و ديگر هيچ
بانوي غم
03.05.88

۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

بغضي مي تركد



امشب اشك هايم خود سرازير شدند...

لغزان خيال رهايي دارند از چشمانم

بغضي روزها گلويم را مي فشرد

و امشب

پرواز اشك هايم از ميان چشمان خيس .....

حتي قلمم را هم نمي بينم ..خود روان است بر دفترم

رفتي و از يادگار رفتنت برايم بغضي مانده بود كه حال شكست

روزگاري است غريب اما ....

چشمانم مي گريند اما تو خيال كردي دلي است در كمين گاه تنهايي

از براي دل ، سوز ناله مي كند

باز امشب ....بي صدا مي گريم

باز اي كاش كسي نداند غم سكوتت مرا تا رو يا ها مي برد


بانوي غم

88.04.24

01:47 A.M

۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه

ميلاد يك دوست


به بهانه ي ميلادش دست به قلم شدم اين بار

عقربه هاي ساعت با كوبه اي صدايم مي زنند

يكسال ديگر هم گذشت

درست در همين لحظه ها بود.....سالياني پيش....در همين دقايق

كسي آمد

در تير ماه

شمارش معكوس دلم ماه هاست شروع شده

اما گويي شمارش هايم را نمي خواست

سكوت مي كنم ....سكوتي كه يادم داد.....بلند تر از صد فرياد

ساده تر از آنچه مي خواستم بايد ميلادش را جشن گيريم

در سكوت پر صداي نامش

- - - - -

پ.ن:امروز روز ميلاد يكي از دوستان خوبه...دوستي مهربان

با اينكه فرسنگ ها ازم دوره اما كمك هاشو ازم هيچ وقت دريغ نكرده

برايت آرزوي تندرستي مي كنم ...دوست دارم هميشه شاد باشي

مي دونم كه هنرمند موفقي مي شي

تولدت مبارك "ن.ب"....شاد باشي