
وقتي بالاي سرت پچ پچ مي كنند
مجبورت مي كنند روي تختي دراز بكشي
ماده ي بي هوشي در ميان رگ هايت تزريق مي شود
ميان خونت حسش مي كني......جاري مي شود....سرد در گرماي حياتت
آخرين صداهايي است كه مي شنوي
و كرخت .....بي حس .....بي حركت
و در نهايت بي هوش
درد ندارد ....اما با هر تكاني كه مي خوري ، خاطره اي دردناك تداعي مي شود
چراغي شش لامپ را مستقيم توي صورتت روشن مي كنند....كور مي شوي گويي
نمي داني چرا ياد لبخند شيرينش ناگهان جرقه زد
ياد آن عطر بوسه هاي پر مهرش بر گونه هايت
دلخوري ، كه چرا بيشتر از آن به يادشان نيفتادي
حس مي كني جلوي چشمانت را برفك گرفته....طعم قهوه ي تلخي كه هفته ها پيش نوشيدي اين بار تلخ تر مي شود...
و خلاء اي عجيب
گويي دوران بي هوشي به پايان رسيده
.....تو زنده مانده اي
اما
نه ....صدايي مي گويد :" نفس نكش ....صداي نفست مرا آزرده مي كند."
تصميمت را مي گيري
دوران بي هوشي انتخاب تو خواهد بود
.
مي ميري
بانوي غم
88.05.18
مجبورت مي كنند روي تختي دراز بكشي
ماده ي بي هوشي در ميان رگ هايت تزريق مي شود
ميان خونت حسش مي كني......جاري مي شود....سرد در گرماي حياتت
آخرين صداهايي است كه مي شنوي
و كرخت .....بي حس .....بي حركت
و در نهايت بي هوش
درد ندارد ....اما با هر تكاني كه مي خوري ، خاطره اي دردناك تداعي مي شود
چراغي شش لامپ را مستقيم توي صورتت روشن مي كنند....كور مي شوي گويي
نمي داني چرا ياد لبخند شيرينش ناگهان جرقه زد
ياد آن عطر بوسه هاي پر مهرش بر گونه هايت
دلخوري ، كه چرا بيشتر از آن به يادشان نيفتادي
حس مي كني جلوي چشمانت را برفك گرفته....طعم قهوه ي تلخي كه هفته ها پيش نوشيدي اين بار تلخ تر مي شود...
و خلاء اي عجيب
گويي دوران بي هوشي به پايان رسيده
.....تو زنده مانده اي
اما
نه ....صدايي مي گويد :" نفس نكش ....صداي نفست مرا آزرده مي كند."
تصميمت را مي گيري
دوران بي هوشي انتخاب تو خواهد بود
.
مي ميري
بانوي غم
88.05.18





